ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٣ - دست بوعلى از آستين آل اسحاق
كتاب قانون را روى منبر مىبردم و روزى يك ورق تدريس مىكردم و ١٥٠ مسجدى متعهد هم داشتيم كه يادداشت مىكردند و به مسئوليت خودشان مريض پيدا مىكردند و براى آنها نسخه مىنوشتند و نتيجه آن را به من گزارش مىكردند. ده سال من «قانون» را بدين ترتيب در مسجد امام (ره) تدريس كردم و اينطور بود كه جذب علم الابدان شدم.
پس استاد نداشتيد؟
نه، خودم «قانون» را خواندم. اين سرگذشت من بود.
ويژگى طبّ بوعلى چيست و چه تفاوتى در طبّ او وجود دارد كه در مقايسه با طبّها و روشهاى سنّتى ديگر مثل طبّ هندى، ژاپنى و ... آن را ماندگار كرده است؟
در طول تاريخ برخى انسانها، ناشناختهاند؛ اگرچه در كل هم انسان موجودى ناشناخته است. بوعلى سينا فردى نابغه است؛ اوّلًا فقيه صاحب نظر و مجتهد است. ثانياً بعد عرفانى او فوق العاده بالا است؛ ايشان از آيه: «وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى فَلَوْ لا تَذَكَّرُونَ»؛[١] اگر شما نشئه اولاى انسان را بدانيد آنگاه متوجّه مىشويد كه به قدرى براى شما پر بار است كه همه سؤالات شما را پاسخ مىدهد و احتياجى به تذكّر نيست و همان كافى است. بنابراين بوعلى ما را به گردش علمى دعوت مىكند. گردش در نشئه اولى كه توضيحش مفصّل است و وقت خوانندگان محترم را نمىگيرم. آنجا به اين نتيجه مىرسد كه غيبِ جهان جايى است كه سه چهار تا انرژى وجود دارد و اين انرژىها در فرمولهاى رياضى مسخّر شدهاند: «وَسَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ؛[٢] و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، همه را كه از سوى اوست براى شما رام ساخت.» اين اتم است و اتمها را تشكيل دادهاند و فيزيك از اينجا شكل گرفته است. همچنين انسان علم خود را از عالم ملكوت نيز مىگيرد: «وَكَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ؛[٣] و بدين سان ابراهيم را ملكوت آسمانها و زمين مىنموديم.» ملكوت، متافيزيك است. عناصر اربعه، فيزيك است و ملكوت متافيزيك و ماوراء الطبيعه است كه راه آن مبارزه با نفس است: «وَالَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا؛[٤] آنها كه در راه ما (يعنى در راه و هدف خدا) جهاد مىكنند، (با تأكيد) حتماً حتماً شاهراههاى خودمان را در اختيارش قرار مىدهيم.» در آيه، «صراط» و «طريق» نيامده، بلكه «سبيل» آمده، يعنى شاهراه و نه يك شاهراه بلكه؛ شاهراههاى خودمان.
من در سنّ هشت سالگى اين را آزمايش كردم. با برادرم به مكتب مرحوم آقا شيخ رحيم مىرفتيم. راه طولانى بود. روزى دو شاهى به ما مىدادند و ما ناهار آنجا مىمانديم. با يك شاهى دو لواش مىخريديم و يك شاهى هم يك روز حلوا ارده، يك روز لبو و يك روز سبزى مىخريديم. پدر ما از مراجع بود و از بيت المال استفاده مىكرد. در زنجان ماشين نبود و ميوهها را در رودخانه مىريختند تا نگندد و آب ببرد. او هر روز يك نوع ميوه مىخريد و خودش مىآورد و به باربر هم نمىداد و بين همه تقسيم مىكرد. پدرم چهار تا زن داشت و ما بيست و دو تا بچّه بوديم. مادر من سيّدهاى صاحب كرامت بود. سهم ما را نگه مىداشت و بعد از ظهر كه ما برمىگشتيم ميوهها را به ما مىداد. بچّهها دور ما را مىگرفتند و معلوم بود كه با يكى دو تا زردآلو راضى نشدهاند. مادرم اصرار مىكرد بخوريد و گرنه بچههاى ديگر از شما مىگيرند. من تظاهر مىكردم و مىگفتم شما خاطر جمع باشيد. مادرم كار داشت و مىرفت. از اينجا دقّت كنيد، من با اينكه خيلى انگيزه داشتم، ميوهها را نمىخوردم. جهاد با نفس من همين بود؛ جهاد با نفس كودكانه. امّا طولى نكشيد كه از عالم ملكوت طَبقهايى به قلب من الهام مىشد و آن طبقهاى علم بود. در همان زمانى كه به مكتب مىرفتم، روزى آقاى روزبه، معلّم رياضى به آنجا آمد و پنج نفر را انتخاب كرد كه يكى من بودم. چهارشنبه به مدرسه آقاى روزبه رفتيم. شنبه دفتر نمره را كه گرفتند، من شاگرد اوّل شدم. تا كلاس نُه شاگرد اوّل بودم و بيشتر از آن، مدرسه نرفتم. وقتى آقاى روزبه يك بحث رياضى را تدريس مىكرد به بچّهها مىگفت: چه كسى مىتواند بياييد و دوباره درس را بگويد؟ هيچ كس توان نداشت درسى را كه او داده، دوباره بدهد. من دست بلند مىكردم و مىرفتم و درسى را كه آقاى روزبه داده بود، دوباره مىگفتم. تا سال ١٣١٧ كه پدرم استعداد مرا ديده و شناخته بود و به همين دليل به من گفت: تو كه اين لياقت را دارى، آن را مفت نفروش. بيا و سرباز امام زمان عليه السلام و طلبه شو. من هم قبول كردم. از «امثله» تا «كفايه» را يك ساله تمام كردم؛ در حالى كه همه الآن هشت ساله تمام مىكنند من خودم مىخواندم و ابوى گوش مىكرد و اگر جايى توضيح لازم بود، مىگفت.
كلّ سطح را يك ساله تمام كرديد؟
بله، به نظرم رسيد. بعد به «قم»، نزد آقا شيخ حسين دين محمّدى، هم حجره آقاى بروجردى بروم. پيش ايشان «كفايه» مىخواندم. يك مسئله مطرح شد و ايشان از من سؤال كرد. من پاسخ گفتم. او گفت: ديگر تقليد بر شما حرام است، شما مجتهد شدهايد. يعنى ما در متن «كفايه» به اجتهاد رسيديم. در قم آقاى حجّت، آقاى خوانسارى، صدر، علّامه طباطبايى (مفسّر قرآن) و امام (ره) استاد بودند و من به درس همه ايشان حاضر شدم؛ يعنى همه اساتيد قم را درك كردم ديدم همه آنها را مىدانم. اين كلاسها برايم شبيه مباحثه بود. زنجانىها در «مدرسة دارالشّفاء» حجرهاى داشتند و من به آنجا مىرفتم. رفقا به من متلك مىانداختند كه فلان فلان شده، تو نه مطالعه مىكنى، نه مباحثه مىكنى، ولى در درس بلبل زبانى مىكنى و توجّه استاد را به خود جلب مىكنى. از آنجا به بعد من ديگر هر درسى را مىرفتم برايم مزه مباحثه داشت. اين فشردهاى از زندگى من بود.
اركان طبّ بوعلى را در كجا مىتوان يافت؟
جلد اوّل كتاب «قانون» اركان مزاجها را بيان كرده و آن را آقاى شرف كندى (كه كُرد است) ترجمه كرده و ترجمه خوبى است. ما هر روز صبح اين كتاب را مباحثه مىكنيم. كتاب خون، همه در جلد اوّل است. جلد دوم خواصّ گياهان است. جلد سوم درباره سموم است.