ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٦ - (٥) امامت= پيشاهنگى در عمل
سخن گفته است مانند:
«وَإِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ؛[١]
و هنگامى كه فرمان وجود چيزى را صادر كند، تنها مىگويد: «موجود باش!» و آن، فورى موجود مىشود.»
«إِذاقَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ؛[٢]
هنگامى كه چيزى را مقرّر دارد (و فرمان هستى آن را صادر كند)، فقط به آن مىگويد: «موجود باش!» آن نيز فوراً موجود مىشود.»
«فَإِذاقَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ؛[٣]
هر گاه چيزى را فرمان دهد، مىگويد: «موجود باش!» همان دم موجود مىشود.»
«هُوَالَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ فَإِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ؛[٤]
او كسى است كه زنده مىكند و مىميراند؛ و هنگامى كه كارى را مقرّر كند، تنها به آن مىگويد: «موجود باش!» بىدرنگ موجود مىشود.»
امّا همانگونه كه پيشتر ياد شد، در ساحت هدايت با واسطه، از ابزارى جز القا و ارسال حقايق توسط انبيا و اوليا سخن به ميان نيامده است.
نتيجه آن مىشود كه علّامه حقيقتى را كه در زمينه تكوين مجال و موضوعيّت دارد، تفسيرگر پديده تشريعى قرار داده است و در نهايت، هدايت تشريعى را به هدايت تكوينى و وجودى تبديل كرده است.
بنابراين بر فرض اگر بپذيريم كه امامت همواره ملازم با هدايت و راهنمايى به راه راست است، امّا اينكه اين هدايتگرى نوعى تصرّف و تسلّط تكوينى بر جانها و ضماير باشد، چندان مبناى استوارى ندارد.
گمان نويسنده آن است كه آنچه باعث گرديده علّامه هدايت را در آيه «يهدون بامرنا» به تصرّف باطنى تفسير كند، توجيه امامت ابراهيم (ع) و تفكيك آن از نبوّت آن حضرت است.
بنابراين اگر توجيه ديگرى براى امامت ابراهيم (ع) بيابيم كه بتواند با نبوّت آن حضرت نيز سازگار باشد، نيازى به تفسير علّامه نخواهد بود.
(٥) امامت= پيشاهنگى در عمل
برداشت نويسنده از آيه امامت ابراهيم (ع) اين است كه امامت آن حضرت، پيشوائى علمى نيست؛ بلكه پيشوائى عملى است. يعنى ابراهيم (ع) راهنما (نشان دهنده راه) يا راهبر (رساننده به مطلوب) نيست؛ بلكه نماد و نمونه كامل رونده راه عبوديّت است و ايندو يعنى راهنما بودن و رونده نمونه راه بودن، يا به تعبير ديگر پيشواى علمى و پيشواى عملى بودن، گرچه در يك نقطه، اشتراك و همانندى دارند و آن پيشوايى و مقتدا بودن است، هر دو سالار قافله و جلودار جمعند و ديگران بايستى گفتار و رفتارشان را با گفتار و رفتار آنان عيار كنند و در راه آنان گام بگذارند، امّا يك تفاوت عمده هم دارند وآن اينكه پيشوايى علمى، پديده و منزلت اعطائى است كه خداوند بر پايه شايستگىهاى افراد، بدانها اعطا مىكند:
«اللَّهُأَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ»[٥] «قُلْإِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ»[٦]
امّا پيشوايى عملى، مقام كاملًا اكتسابى و محصول تلاشها و مجاهدتهاى خود فرد است كه بايد چنان بر طبق معيارهاى دقيق عبوديّت، زندگى كند كه در نهايت، سرقافله و جلودار انسانهايى كه عزم رفتن را در اين راه دارند، قرار گيرد. ابراهيم (ع) اين گونه بود. او پس از سپرى كردن تمام امتحانات و آزمايشهاى الهى كه زمينه ظهور و پديدارى لياقتها و شايستگىهاى او در بندگى و تسليم بود، به امامت رسيد و چنين امامتى جز از طريق همين عمل و آزمايشها قابل دسترسى نيست.
در اينجا دو پرسش مطرح مىشود:
نخست آنكه اگر امامت به معناى پيشاهنگى در عمل باشد كه از مقوله پديدهها و امور رسيدنى است نه دادنى، دراين صورت جعل الهى چه معنا دارد؟
ديگر اينكه پيامبران همانگونه كه پيشواى در علمند، پيشواى در عمل نيز هستند؛ يعنى در ساحت عمل نيز پيش و بيش از ديگران در مسير عبوديّت قدم مىنهند، پس چگونه است كه ابراهيم (ع) پس از سالها پيامبرى به مقام امامت و پيشوائى در عمل مىرسد؟
در رابطه با پرسش نخست، بايد گفت جعل امامت از سوى خداوند به معناى اعطا نيست؛ بلكه به مفهوم تصديق و تصويب و رسميّت بخشيدن است. يعنى ابراهيم (ع) در حركت در مسير عبوديّت و بندگى خدا به جايى رسيد كه خداوند تقدّم و جلودار بودنش را تصديق كرد و آن را به همه انسانها اعلام نمود؛ چنانكه در آيه: «وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى