ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٧ - ماه پرى چهر
ماه پرىچهر
رضا قاسمزاده
اى كعبه مقصود! قفل دل بر ضريح چشمان تو بستهايم و مبتلاى درد عشق و جنون و عذابيم. از خُمار چشم تو بيماريم و در دام زلف تو گرفتار. از لهيب عشق تو بىقراريم و بر كمند مهر تو دچار.
اى يوسف حسن و ملاحت! باز آى كه چشم ما چون يعقوب در هجر تو سرشك غم به دامان مىريزد. دل ما كربلاست، سينه ما بقيع و چشم ما فرات.
اى دادخواه شهيدان عشق!
اى زائر غريبانه گلزار بقيع!
اى نگاه حسرت تو سوار بر امواج فرات!
تا كى مقيم سكوتى و در انتظار «انتظار»!
عالم بود حيران آن نقطه خالش
اى پناه خستگان! ما به خون نشستگان تير مژگان توايم كه ناوك مژگان تو، دل ما شكافته و خرمن هستى ما از آن خال جانسوز تو مى سوزد. قامت رعناى دل از بار سنگين فراق شكسته و مرغ نغمه خوان عشق، تنها به ياد روى تو سرود عشق مىخواند.
اى هستى من! عمريست در انتظارم و بىقرار. گاهى چون منصور در انديشه دارم و گاه چون پروانه در سر سوداى آتشم. از عشق تو چون لاله داغدارم و دل خون. تنها بهانه رويش من، تابش آفتاب جمال توست؛ امّا از آن ترسم كه بهار عمر رو به خزان نهد و وصال دست ندهد.
مونس من! عمرى در سرا پرده عزلت، در حسرت ديدارم و از هجر تو بيمار. در بستر بيمارى، جز ياد تو درمانم نيست و در گوشه تنهايى، جز نام تو يارى. مهر عشق تو بر دلم نشانه اعتبار است و تاج عزّ بندگى بر سرم، نشانه افتخار. كوچههاى شهر دل را به انتظار مقدمت آذين بسته و برآستان در نشستهايم.
جانان من! گاهى به سيهروزى خود مىانديشم كه چقدر از آفتاب فيض تو محرومم و گاه بر تيرهروزى خود افسوس مىخورم كه چرا در محاقّ ظلمت فرو رفته و در كنج عزلت نشستهام؛ در حالى كه انوار تجلّى خورشيد حقيقت، آفاق را منوّر ساخته است.
اى طاووس گلشن عقبى! بر ما خرابهنشينان گلخن دنيا، نظرى انداز كه كشتى اميد ما در ساحل انتظار به گل نشسته است.
ما به انتظار روزى نشستهايم كه تو بازآيى و واژه انتظار را از قاموس حيات پاك كنى. به اميد آن روز ...