ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٨ - شاخص هاى امامت در تفكر شيعى
ارزيابى و نقد
١. متكلمان اماميه كه در اين بحث، مورد نظر مىباشند، آن دسته از متكلمانىاند كه آثار و آراى كلامى آنان، به عنوان عقايد رسمى شيعه اماميه به شمار مىرود. شيخ مفيد، سيد مرتضى، شيخ طوسى، ابوالصلاح حلبى، محقق طوسى، ابن ميثم بحرانى، سديد الدين حمصى، علامه حلى و فاضل مقداد، از برجستهترين متكلمان اماميه در قرنهاى چهارم تا نهم هجرى بودهاند، آن چنانكه آثار و آراى آنان، همواره مورد توجه و استناد شيعيان اماميه بوده است.
اگر چه هيچ يك از آنان از مقام عصمت برخوردار نبوده و مجال نقد و نظر در آراى كلامى آنان وجود دارد و چه بسا، پارهاى از ديدگاههاى آنان نيز مورد نقد پسينيان قرار گرفته است، اما در مجموع، نمايندگان و سخنگويان رسمى كلام شيعه اماميه به شمار مىروند. هيچيك از اين متكلمان، علم غيب را به عنوان يكى از اوصاف لازم امام و شاخصهاى ضرورى امامت به شمار نياوردهاند، بلكه آشكارا، آن را رد كردهاند. شيخ مفيد گفته است: «امامان اهل بيت (ع) از ضماير برخى افراد آگاه بودند و حوادث را قبل از وقوع آنها مىدانستند، ولى اين مطلب، از صفات لازم و شرايط امامت آنان نيست، در حالى كه خداوند آنان را مورد اكرام ويژه خود قرار داده و چنين معرفتهايى را به آنان عطا كرده است تا موجب لطف در اطاعت از آنها و موجب تأييد امامتشان باشد. با اين حال، نبايد آنان را «عالم غيب» ناميد، زيرا اين نام، مخصوص خداوند است كه بالذات آگاه به اشياء عالم است».[١]
آنچه در متون كلامى شيعه در باب علم امام، مورد تأكيد واقع شده، اين است كه امام، بايد نسبت به معارف و احكام شريعت، علم كامل و بالفعل داشته باشد و نيز بايد به مصالح و مفاسد امور مردم و اصول و موازين مديريت سياسى، آگاهى كافى داشته باشد. اين متكلمان، نه تنها آگاهى امام از حقايق غيبى (جز معارف و احكام شريعت) را از صفات لازم امام ندانستهاند، بلكه آگاهى امام از زبانهاى فنون و حرفههاى مختلف را نيز از شرايط لازم امامت نشناختهاند.[٢] البته سخن در شرط بودن اين آگاهىها در امامت است، نه آگاه بودن امام از آنها.
اصولًا عدهاى از متكلمان، صفت عصمت را بىنياز كننده از مطرح نمودن علم، به عنوان يكى از اوصاف امام دانسته و آن را در شمار صفات امام و شرايط امامت بيان نكردهاند.[٣]
اينجاست كه بايد از ايشان خواست تا دليل خود را مبنى بر اينكه متكلمان اماميه، علم غيب را يكى از اوصاف امام دانستهاند، بيان كند.
٢. اعتقاد شيعه به نصّ الهى و نصّ شرعى در باب امامت، از ابتكارات متكلمان اماميه در قرنهاى سوم و چهارم نبوده، بلكه از نخستين روزهايى كه مسئله امامت، مورد اختلاف مسلمانان قرار گرفت، مورد توجه و تأكيد امامان اهل بيت (ع) و شيعيان آنان بوده است. يكى از روشنترين دلايل تاريخى اين مطلب، احتجاج دوازده نفر از بزرگان مهاجرين انصار با ابوبكر است كه همراه مشورت با اميرالمؤمنين (ع) و توصيه ايشان در مسجدالنبى و در حضور شمارى از مسلمانان انجام گرفت.
آنان در احتجاج خود، بيش از هر چيز بر منصوب بودن اميرالمؤمنين (ع) به مقام امامت توسط پيامبر گرامى (ص) تأكيد ورزيدهاند.[٤] حديث غدير و حديث منزلت، از مهمترين نصوص امامت على (ع) است كه آن حضرت و ديگر امامان اهل بيت (ع) و نيز شيعيان، در قرنهاى اول و دوم و قرون ما بعد، به آن استناد كردهاند. اميرالمؤمنين (ع) در شوراى شش نفره كه توسط خليفه دوم براى انتخاب خليفه پس از او تعيين شده بود، با استناد به حديث غدير و منزلت و دلايل ديگر، بر اينكه امامت، حق او است، احتجاج كردهاند.[٥] حضرت زهرا (س)، امام حسن (ع)، امام حسين (ع)، عبدالله بن جعفر، عمار بن ياسر، اصبغ بن نباته و ديگران نيز به حديث غدير بر امامت على (ع) احتجاج كرد.[٦] مناظره هشام بن حكم با عمروبن عبيد معتزلى در اين باره كه امام بايد منصوب از جانب خداوند باشد، مشهور است. هشام تصريح كرده است كه او، اساس اين مناظره را از امام صادق (ع) آموخته است.
امام رضا (ع) با استناد به اينكه امام، بايد از صفات والايى چون عصمت و علم كامل به احكام شريعت برخوردار باشد و شناخت اين صفات از توان مردم بيرون است، بر لزوم تعيين امام از جانب خداوند و معرفى او توسط پيامبر استدلال كرده است. امام عصر (عج) نيز با استناد به اينكه غرض از تعيين امام، اين است كه فردى مصلح كه امكان و احتمال تبهكارى در او راه نداشته باشد، به امامت برگزيده شود و گزينش چنين فردى از توان مردم بيرون است، بر نظريه انتخاب در امامت، خط بطلان كشيده است.[٧]
٣. در احاديث بسيارى كه از امامان اهل بيت (ع) روايت شده، ضرورت وجود امام و پيشواى معصوم در ميان امت اسلامى مورد تأكيد قرار گرفته است. اگر چه در بيشتر اين روايات، واژه عصمت به كار نرفته، ولى مفاد و مضمون آن بيان شده است، همانگونه كه درباره نبوت نيز با اينكه عصمت نبى، فىالجمله از مسائل مورد اتفاق مذاهب اسلامى است و آنان بر اين مطلب به آيات قرآن استناد مىكنند، ولى اصطلاح آن در قرآن نيامده است؛ چنانكه در سنت نيز رايج نبوده است. بنابراين، آنچه در بحث عصمت پيامبر و امام مطرح مىباشد، حقيقت آن است نه مفهوم و اصطلاح آن و اين مضمون متضافر و بلكه متواتر است كه زمين هيچگاه از فردى از خاندان پيامبر (ص) كه عالم به احكام دين باشد، تا از تحريفهاى