اخلاق مديريت - آخوندی، مصطفی - الصفحة ٧٧ - محدوده تغافل
امير مؤمنان ٧ در اين باره چنين است:
«لا تُداقُّوا النَّاسَ وَزْناً بِوَزْنٍ وَ عَظِّمُوا اقْدارَكُمْ بِالتَّغافُلِ عَنِ الدَّنِىِّ مِنَ الْامُورِ»[١]
در برخورد با مردم، متّه به خشخاش نگذاريد! بلكه قدر خود را با تغافل از كارهاى ناچيز، بزرگ داريد.
از سوى ديگر تغافل و چشمپوشى مدير نبايد به سهلانگارى و بىكفايتى او تعبير شود و همكاران او از آن سوء استفاده كنند و دست به خلافهاى بزرگتر يا بيشتر بزنند، چنين خطرى در واقع، سقف تغافل را تعيين مىكند و به مديران هشدار مىدهد كه با دقت بيشترى تصميمگيرى كنند و اجازه ندهند كه چشمپوشىهاى آنان، كه همانند قطرههاى باران، فضاى كار و معاشرت را با طراوت مىسازد، به سيلابى تبديل شود و اساس سازمان را تهديد نمايد.
حق الناس و حق الله نيز محدود كننده مرز تغافل است و آن گاه كه حقوق مردم يا مسائل شرعى مطرح مىشود، مدير حق چشمپوشى ندارد و حقالله و حقالناس را بايد بهطور كامل استيفا كند و هيچگونه سهلانگارى و چشمپوشى روا ندارد. به نمونه زير از سيره امير مؤمنان ٧ توجه كنيد. داستان زير، نشان دهنده جايى است كه تغافل نبايد صورت بگيرد:
- روزى يكى از دختران امام على ٧ گردنبندى را به عنوان «عاريه مضمونه» از خزينهدار آن حضرت به امانت گرفته بود تا پس از استفاده در مجلس جشنى، به بيتالمال بازگرداند و در صورت بروز خسارت، آن را جبران كند. وقتى امام از قضيه آگاه شد، بى درنگ خزانهدار را مورد بازخواست قرار داد، گردنبند را به بيتالمال بازگرداند و فرمود: اگر نه اين بود كه دخترم، گردنبند را به عنوان عاريه مضمونه از بيتالمال گرفته است، انگشتان دستش به عنوان دزدى از بيتالمال قطع مىگرديد![٢]
[١] - مستدرك الوسائل، ج ١١، ص ١٨٨
[٢] - بحارالانوار، ج ٤٠، ص ٣٣٧