اخلاق عبادى - مقدس نيا، محمد - الصفحة ٥٤ - اسوههاى خشوع
بى خود مىشدند كه همه چيز را از ياد مىبردند و به چيزى جز معبود خود توجّه نداشتند. در آن لحظهها هر آشنايى براى آنان بيگانه بود. گويى نه آنها كسى را مىشناسند و نه كسى آنها را؛ رنگ چهرههاى ايشان به زردى مىگراييد. بدنهاشان بهلرزه مىافتاد. خشيت از پروردگار توأم با شوق ديدار او سراپاى وجودشان را فرا مىگرفت و با چشم گريان به راز و نياز و پرستش خداوند مىپرداختند و چهبسا ديده شد كه از فرط گريه زياد از حال مىرفتند و مدهوش مىشدند. يكى از همسران پيامبر مىگويد:
«كانَ رَسُولُ اللَّهِ ٦ يُحَدِّثُنا وَ نُحَدِّثُهُ فَإِذا حَضَرَتِ الصَّلاةُ فَكَأَنَّهُ لَمْ يَعْرِفْنا وَ لَمْ نَعْرِفْهُ»[١]
رسول خدا ٦ با ما سخن مىگفت و ما با او سخن مىگفتيم، ولى در وقت نماز (چنان برخورد مىكرد كه) گويا نه او ما را مىشناخت و نه ما او را.
و نيز درباره آن حضرت روايت شده است كه:
«إِنَّ النَّبِىَّ ٦ كانَ إِذا قامَ إِلَى الصَّلاةِ كَأَنَّهُ ثَوْبٌ مُلْقى»[٢]
همانا پيامبر ٦ هرگاه به نماز مىايستاد گويا لباسى آويخته بود.
خشوع و كرنش ديگر پيشوايان معصوم نيز آيينه تمام نماى خشوع پيامبر ٦ در عبادت بود. بهعنوان مثال درباره حضرت على ٧ آمده است كه:
«كانَ عَلِىٌّ ٧ إِذا قامَ إِلَى الصَّلاةِ فَقالَ: «وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّمواتِ وَالْأَرْضَ» تَغَيَّرَ لَوْنُهُ حَتَّى يُعْرَفَ ذلِكَ فى وَجْهِهِ»[٣]
على ٧ هرگاه به نماز مىايستاد و مىگفت: «گرداندم چهرهام را بهسوى كسى كه آسمانها و زمين را آفريد»، رنگش دگرگون مىشد بهطورى كه اين دگرگونى در چهرهاش آشكار مىگشت.
[١] - بحارالانوار، ج ٨٤، ص ٢٥٨
[٢] - همان، ص ٢٤٨
[٣] - همان، ص ٣٦٦