آيين شهردارى / ترجمه - ابن اخوه، محمد بن محمد - الصفحة ٢٥
پرسيد: تو كيستى؟ گفتم: محتسب. گفت: تو را كه حسبت داده است؟
گفتم: آنكه ترا پيشوايى داده است اى امير المؤمنين. خليفه سر به زير انداخت، آنگاه سر خود را بلند كرد و پرسيد: چرا اين كار را كردى؟ گفتم: بر تو شفقت كردم زيرا كار ناپسندى را از تو بازگرداندم. معتضد سر به زير انداخت و درباره سخن من مىانديشيد، آنگاه گفت: چرا از آن همه خم يكى سالم مانده است؟. گفتم: اگر خليفه اجازه دهد سبب آن را بگويم. گفت: بگو گفتم: من بدين كار براى وظيفهاى كه در برابر خداوند پاك داشتم برخاستم و بزرگداشت آفريدگار دلم را فراگرفت و ترس از بازخواست خدا بر من چيره شد و ترس از مردم از ميان رفت و بدين حال به شكستن خمها پرداختم اما از انديشه اينكه من عليه تو اقدام كردهام ترس بر من روى داد و از ادامه اين عمل بازم داشت و اگر به حال نخستين بودم اگرچه دنيايى پر از خمها مىبود همه را مىشكستم و باكى نداشتم.
معتضد گفت: برو دست تو را بازگذاشتيم، هر كار ناروايى را بخواهى از ميان بردار.
ابو الحسن گويد: به خليفه گفتم: اينچنين نهى از منكر را دوست ندارم، زيرا من آن وظيفه را براى خدا انجام مىدادم و حال به عنوان محتسب و شرطى انجام مىدهم. معتضد گفت: چه حاجتى دارى؟ گفتم: فرمان ده تا مرا سالم از اينجا بيرون برند. بدين كار فرمان داد، و وى به بصره رفت و بيشتر روزگار خود را در آنجا گذرانيد و بيم داشت از اينكه معتضد او را براى حاجتى فراخواند. و همچنان در بصره بود تا آنكه معتضد درگذشت، آنگاه به بغداد بازگشت.
چنين بود آيين علما و شيوه آنان در امر به معروف و نهى از منكر كه به شوكت پادشاهان بىپروا بودند و در حفظ جان خود به فضل خداى اعتماد داشتند و اگر شهادت نصيبشان مىشد به حكم خدا خشنود بودند. و به سبب همين نيت پاك بود كه سخنشان در دلهاى سخت اثر بخشيد و قساوت را از