درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٤ - فی إثبات الحدوث الذاتی
طور دیگری است. اگر به نحو شرطیت باشد این طور میگوییم «الجسم الأبیض»؛ یعنی جسم بشرط کونه أبیضآ، بقید کونه أبیضآ. اینجا «أبیض» را جزء موضوع قرار دادیم و موضوع را به آن مشروط کردیم. اما در قضیه حینیه «جسم» موضوع است ولی حالَ کونه أبیضآ؛ یعنی جسم در حالی که ابیض است موضوع است، نه اینکه بیاض هم جزء موضوع باشد. در هر قضیهای موضوع لابشرط از محمول است و محمول به نحو حینیه در موضوع معتبر است نه به نحو شرط وجود یا عدمش.
اینجا هم همین طور است. در «انسان موجود است» موضوع نه انسان بشرط الوجود است و نه انسان بشرط العدم، بلکه انسان در حال وجود.
در هلیات بسیطه، ذهن موضوع را از وجود تجرید میکند
وقتی این مطلب معلوم شد میگوییم: ذهن وقتی میخواهد قضیهای درست کند قدرت دارد که موضوع را از محمول تجرید و تخلیه کند. مثلا وقتی در «الانسان موجود» انسان را موضوع قرار میدهد آن را از وجود تجرید میکند، یعنی وجود را در آن اعتبار نمیکند. ولی همین انسانی که وجودش اعتبار نشده، در واقع موجود است. پس وقتی میگوییم «الانسان موجود» موضوع را از وجود تجرید و تخلیه کردهایم، ولی همین تخلیه عین تحلیه است؛ یعنی در حالی که ما اصلا وجود را اعتبار نکردهایم و در ظرف ذهنمان ماهیتی است که اصلا منفک از وجود است، در واقع همان ماهیت متلبس به وجود است. پس اینجا تجرید است در عین اینکه تخلیط است.
پس وقتی میگوییم «الانسان موجود» ماهیتی داریم و وجودی[١] . الان وجود، مؤخر از ماهیت مجرد است، اما همین ماهیت مجرد از وجود که مقدم است بر وجود، یعنی همین ماهیت غیر موجود و معدوم، در واقع ماهیت موجود است؛ یعنی یک ماهیت موجود در ذهن موضوع واقع شده است برای وجود، منتها نه به شرط أنّه موجود. پس به اعتباری تقدم وجود بر وجود است و به اعتباری تقدم عدم بر وجود؛ از آن نظر که تجرید است تقدم عدم بر وجود است و از آن جهت که تخلیط است تقدم وجود بر وجود است.
[١] . حرف آقای طباطبايی هم به اينجا میخورد.