آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٢ - توضیحات تاریخ و حدیث
در خانه است؟ یعنی من را میخواهد. دیدم وحشتزده است. آمدم بیرون، گفتم چه خبر است؟ گفت: قضیه خیلی مهم و بزرگی است. گفتم:
غسّانیها حمله کردند؟ گفت: نه، از این هم بزرگتر. وقتی که همسایه من این حرف را گفت، گفتم: حفصه بدبخت شد، من قبلًا به او گفتم این کار را نکن.
آنگاه من بلند شدم و به مسجد مدینه رفتم، دیدم که یک ولوله و غوغایی است و پیغمبر به علامت کراهت آمده در اتاقی که مثل بالاخانه بود، و یک غلام سیاهی هم دم در اتاق است، و مردم هم جمع شدهاند و گریه میکنند. رفتم سراغ حفصه، دیدم حفصه هم گریه میکند. گفتم: پیغمبر شماها را طلاق داده؟ گفت: من نمیدانم، ولی این قدر میدانم که پیغمبر از ما اعراض کرده است. (البته قصه طلاق نبوده، بعد معلوم شد شایعه دروغ بوده است.) من رفتم آن بالا و به آن سیاه گفتم از پیغمبر اجازه بگیر، میخواهم بروم با ایشان صحبت کنم. او رفت داخل و آمد و گفت: گفتم ولی پیغمبر جوابی نداد. میگوید: من برگشتم آمدم در میان مردم، مدتی ایستادم ولی تاب نیاوردم، دو مرتبه رفتم و گفتم برای من اجازه بگیر. رفت و آمد و گفت:
گفتم ولی پیغمبر سکوت کرد. دفعه سوم هم همینطور. آخر مرا صدا کرد و گفت: بیا.
رفتم و با پیغمبر صحبت کردم، و بعد پرسیدم که شما زنها را طلاق دادهاید؟ فرمود:
نه، اینجور نیست.
عمر این داستان را به اینجا مرتبط میکند و قضیه«انْ تَتوبا الَی اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلوبُکما» را بعد از اینکه قبول میکند که مقصود عایشه و حفصه است، میبرد به [سوی] اینکه تمام زنهای پیغمبر ایشان را ناراحت کرده بودند به طوری که عنقریب بود که پیغمبر همه را طلاق