فيلسوف نماها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٤ - صفير گلوله همه جا پيچيد!
براى چند لحظه سكوت غمانگيز و رعبآورى تمام خيابان را فرا گرفته بود تنها ناله ضعيفى كه شباهت به صداى همان پيرمرد داشت و صداى دخترك خردسالش كه در پهلوى او به گريه بلند بود اين سكوت را درهم مىشكست، ولى اين وضع دوام پيدا نكرد و به زودى هياهوى عجيبى جانشين آن شد- افواج مردم مانند سيل به طرف محل حادثه هجوم مىآوردند، پليسها سوت مىزدند و به طرف نقطهاى كه دود باروت از آنجا بلند شده بود، مىدويدند.
محمود از مشاهده وضع اسفانگيز پيرمرد كه در خون خود مىغلطيد و ناله مىكشيد به اندازهاى متأثر شد كه اختيار از دستش بيرون رفت و بىهوش بر زمين افتاد!
وقتى به هوش آمد خود را روى تختخواب بيمارستان مشاهده نمود؛ در حالى كه يكى از پرستاران دست و سر او را پانسمان مىكرد و عمويش با قيافه اندوهناكى بالاى سر او نشسته بود- همين كه چشمهاى نيمه باز او به گردش درآمد و بر چهره عمويش نظرى انداخت بىاختيار اشكهاى شادى از گونههاى زرد عمويش سرازير شد و تبسم مخصوصى بر لبهايش نقش بست، بلافاصله پسر برادر را در آغوش گرفت و به دلدارى او سخن آغاز كرد.
اما محمود هنوز نمىتوانست حرف بزند، تنها با حركات چشم سخنان او را پاسخ مىداد- در اوّلين زمانى كه زبانش با زحمت زياد به گردش افتاد سؤالش اين بود:
عموجان! آيا شما خبر داريد آن پيرمرد دست فروش كه هدف گلوله قرار گرفت چه بسرش آمد؟ ... آيا هنوز زنده است؟! ... بچه كوچكش در آن هياهو چه شد؟
عموى محمود در حالى كه در قلب خود از اين حس نوع دوستى تمجيد و تحسين مىكرد اين جمله را در پاسخ او گفت:
خبرى نيست- انشاءاللَّه جان به سلامت مىبرد ...
محمود- چرا مرا به بيمارستان آوردهاند- چرا دست و سرم را پانسمان كردهاند؟ بالاخره فهميد زخم سر و دستش در اثر زمين خوردن ناگهانى هنگام بىهوشى بوده است.
بيش از يك ساعت و نيم از شب نگذشته بود كه يكى از پرستاران با عجله وارد اطاق شد و گفت: جناب سروان از جريان حادثه مطلع شده و براى ديدن شما مىآيند، هنوز صحبت او به پايان نرسيده بود كه دوست او يعنى همان افسر شهربانى با قيافه خندانى وارد شد.
سلام ... تبريك عرض مىكنم!!
محمود از اين تبريك بىموقع در تعجب فرو رفت؛ گرچه سخنى نگفت ولى قيافه عصبانى او كه با يك نوع استفهام انكارآميز توأم بود حالت درونى او را تفسير مىكرد.
افسر شهربانى- سكوت او را درهم شكست و گفت:
آقاى عزيز! تعجب ندارد، در راه حق و حقيقت هر نيشى نوش است و هر زهرى دارو- مگر نشنيدهايد كه پيشينيان گفتهاند «باغبان تا دست در ميان خار نبرد گل نچيند و تا گزند نيش زنبور را تحمل نكند از كندو