فيلسوف نماها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٩١ - دشمنى با علم!
برنده آنها علوم مثبت است ولى با يك محاسبه دقيق روشن مىشود كه آنها ارزش حقايق علمى را تنزّل داده، در يك مرحله ناقص و منحط كه زاييده محيط فعلى و شرايط معيّن اقتصادى است قرار مىدهند و با همه آنها معامله «فرضيّه» مىكنند و با نظر ترديد به آنها نگاه مىكنند، زيرا عمر آنها را كوتاه و دوران حكومتشان را محدود مىدانند و بالاخره عقيده دارند كه با مرور زمان به ضد خود تبديل مىشوند!
علّت اساسى اشتباه آنها كجاست؟!- علّت اصلى مخلوط كردن موضوعات مختلف به يكديگر و مطالعه در يك قسمت و نتيجهگيرى در قسمت ديگر است، آنها مىبينند بسيارى از نظرات و تئورىهاى علمى روز به روز تغيير مىكند آن گاه به همين مقدار قناعت كرده، فوراً يك قانون كلّى و عمومى درست مىكنند، بديهى است چون اين طرز تفكّر صحيح نيست نتيجه آن هم صحيح نخواهد بود.
هر كس مىداند «فرضيه لاپلاس» در چگونگى پيدايش زمين با «قوانين مسلمه رياضى و نجومى» فرق بسيار دارد و آن دو را به يكديگر نمىتوان مقايسه كرد. من مىدانم اگر با بعضى از آنها وارد صحبت شويد و اين گونه حرفها را در ميان آوريد براى بيرون كردن شما از ميدان فوراً با يك قيافه تنفرآميز مىگويد: اين سبك تفكرات متافيزيكى را ول كنيد! ... اينها كهنه شد! علم خلاف آن را ثابت كرده است علم چنين علم چنان ... علم و علم! ...
ولى مبادا كوچكترين هراسى به خود راه بدهيد و يا گمان كنيد با اين لفّاظىها مشكلى را حل كرده است! بگذاريد كمى آرام بگيرد باز با خونسردى سخنان خود را تكرار كنيد و به او حالى كنيد روى منطق صحيح با شما صحبت كند- اگر ملاحظه كرديد دوباره با وضع اول روبهرو شديد باز همان دستور را بكار بنديد كه فتح و پيروزى نصيب شماست! ...
از قديم ميان فلاسفه مسلّم بوده است كه دانشهاى بشرى بر دو نوع است:
١) بديهيات- و آن مطالبى است كه هر فردى بدون احتياج به منطق و استدلال، به آن يقين و ايمان دارد بلكه آن را پايه استدلال براى موضوعات ديگر قرار مىدهد.
٢) نظريات- كه نيازمند به دليل و منطق است و كم و بيش مورد بحث و گفتگو قرار مىگيرد.
دسته دوم احتياج به مثال ندارد و براى دسته اول كافى است «محال بودن اجتماع نقيضين» را به عنوان نمونه در نظر بگيريم، البتّه به زودى خواهيم ديد كه طرفداران دياليكتيك معناى «جمع ضدين يا نقيضين» را آن طور كه بايد درك نكردهاند لذا آن را محال نمىدانند، عجبتر اين كه آن را يكى از اصول اساسى دياليكتيك شمردهاند، ولى بطور خلاصه منظور از آن اين است كه: «وجود و عدم در يك موضوع معين از هر جهت (زمان، مكان، موضوع، محمول و!!) با هم جمع شوند».
اين موضوع مسلّماً محال است- و محال بودنش بديهى است و حتى بچههاى كوچك نيز آن را عملًا قبول دارند، مثلًا هيچ كس ممكن نمىداند كه يك وقت معين در يك نقطه معين هم روز باشد، هم نباشد و يك حاصل ضرب و يا يك حاصل جمع معين صحيح باشد، هم نباشد. در مجلس يادبود معينى كه در زمان معلومى برپا شده هم حضور به هم رسانيده باشم، و هم نباشم، انگشتان دستها ما هم ده تا باشد و هم