فيلسوف نماها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٨٨ - جنايتى در شرف تكوين است!
جنايتى در شرف تكوين است!
محمود همچنان يكه و تنها در بستر افتاده بود، گونههاى پژمرده او هر دم رنگ تازهاى به خود مىگرفت، و عرق سوزانى از دو طرف صورتش روان بود، و هر لحظه آثار و علايم مسموميت مرموزى در او آشكارتر مىشد! سم جانگداز نامعلومى كه به اسم «پنىسيلين» به او تزريق شده بود كم كم به جهاز تنفس او سرايت كرده و نفس كشيدن را براى وى مشكل مىساخت.
هوا به زحمت وارد ريه او مىشد و هنگام خارج شدن در حنجره او پيچيده با صداى موحشى خارج مىگرديد، وضع حال او به اندازهاى رقت بار بود كه هر بينندهاى را با اوّلين نظر متأثر مىساخت!
محمود با اين حال آخرين دقايق حيات را طى مىكرد و به استقبال مرگى، كه براى او پيشبينى شده بود، مىشتافت، اتفاقاً مقارن اين ساعت بود كه رييس بيمارستان با پزشك مخصوص خود وارد راهرو بيمارستان شد، داخل شدن آنها درست مقارن خارج شدن پزشكيار از آن محوطه بود ولى حركات عجولانه و سلام لرزان و رنگ پريده او توجه رييس را به خود جلب نموده حالت ترديدى توأم با سوء ظن در او ايجاد كرد.
اين حالت وقتى شديد شد كه مشاهده كرد يكى از پرستاران از بالاى پلهها به طرف پايين آهسته اشاره مىكند و مىگويد بچهها رييس! رييس! و همراه آن صداى پرتاب كردن يك شيشه كوچك به وسط باغچهها به گوش رسيد، رييس متوجه شد كه حادثه تازه و اسرارآميزى واقع، يا در شرف تكوين است؛ فوراً پيشخدمت مخصوص خود را كه جوانى هوشيار و كنجكاو بود، احضار كرده، گفت:
جواد! امشب چه خبر است، وضع بيمارستان خيلى متشنج و آشفته به نظر مىرسد؟
جواد- قربان خبرى نيست اگر هم باشد من اطلاعى ندارم!
رييس- بىشعور! پس تو اينجا چه كاره هستى؟ بتو نگفتم در موقع نبودن من بايد كاملًا مراقب اوضاع باشى و مراتب را به من گزارش دهى، مكرر به تو گوشزد كردم چند نفر جوان ناراحت كه از طرف وزارت بهدارى به ما تحميل شدهاند درصددند نظم بيمارستان را برهم زنند و مسئوليتى هم براى ما فراهم كنند، تو بايد حركات آنها را كاملًا در نظر بگيرى و به من اطلاع دهى معلوم مىشود تو هم بازيگوش شدهاى! الان بسرعت مىروى سرى به تمام اطاقها مىزنى ببينى قضيه چيست؟ من در دفتر نشستهام و از اينجا مراقب درب بيمارستان هستم، يا اللَّه زود بيا ...
رييس كه با پزشك مخصوص وارد دفتر بيمارستان شده بود هنوز روى صندلى قرار نگرفته، با يك حالت تأسف توأم با عصبانيت شروع به صحبت كرده گفت:
واقعاً عجب بدبختى داريم! اين چه بلايى است به جان ما انداختهاند؟ هر روز وزارت بهدارى براى ما