فيلسوف نماها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٩٩ - نظم و تصادف!
مجموع اين تجربيات، اين درس ساده را به آن شخص مورد بحث مىآموزد كه:
١- «تصادفات روزانه، حركات بىشعور و فاقد اراده، حوادث كور و كر طبيعى، نمىتواند مظهر آثار قابل استفاده و منشأ ظهور سازمان مرتب و موزونى گردند و چنانچه گاهگاهى بر حسب تصادف نمونه ناقصى از آن پيدا شود قطعاً در برابر باقى قابل اعتنا نخواهد بود».
٢- «براى اينكه بتوان از حركات و حوادث گوناگون استفاده معينى كرد لازم است آنها را به كمك «قصد و اراده» و به ضميمه «فهم و شعور» در مجراى مخصوصى به سوى هدف حساب شدهاى سير داد».
روى همين اصل اگر يك روز اين «انسان طبيعى» را كه در جزيره دوردستى سكونت دادهايم، در موقعى كه خواب است به جزيره ديگرى كه از هر جهت با جزيره اوّل شباهت دارد جز اينكه در وسط آن يك دستگاه عمارت ساده و چند خيابان و باغچه مشجّر و گلكارى شده، وجود دارد، انتقال دهيم، به محض اينكه چشم باز كند و نظرى به وضع جديد بيندازد فوراً به وجود يك عامل «عقل و شعور» پى مىبرد كه اين طرح زيبا و ظريف را به خاطر زيبايى و يا منافع ديگر آن ريخته است و هرگز به فكر او نمىگذرد كه مهندس اين ساختمان «تصادف» و سازندهاش «اتفاق» و باغبان و گلكارش «پيش آمدهاى ناگهانى» بوده است!
روشن است هر اندازه اين شخص به رموز معمارى و باغبانى آشناتر شود بوجود آن نيروى عقل و شعورى كه در اين ساختمان مؤثر بوده است بيشتر ايمان پيدا مىكند و به عبارت سادهتر:
«ميزان ايمان او همان ميزان علم و دانش اوست». باز مثال ديگرى عرض كنم، ببخشيد سرتان را درد مىآورم.
- خير. خير ... اختيار داريد، بفرماييد استفاده مىكنم.
محمود- بسيار خوب، دو نفر را در نظر بگيريد كه هر يك تيشه و قطعه چوبى بدست گرفته مشغول تراشيدن آن هستند. البتّه شما در دل آنها نيستيد كه از منظورشان اطلاع پيدا كنيد ولى اگر فرضاً يكى از آن دو، در واقع داراى هدف معينى باشد و آن ديگر اصلًا هدف نداشته باشد، شما به خوبى مىتوانيد از طرز كار و كيفيت حركات دستهاى آنها اين حقيقت را درك كنيد، زيرا شخص اوّلى كه داراى هدف معلومى ا ست تيشه را منظم بر بالا و پايين چوب مىكوبد و هر تيشهاى كه مىزند اثر و فايدهاى دارد، و پس از آن كه كارش تمام شد و قطعه چوب را مثلًا به صورت يك قاب زيبا درآورد هر كس آن را ببيند فوراً مىفهمد كه سازنده آن، بىهدف نبوده و از اوّل فكرش ساختن قاب عكس بوده و عضلاتش را نيز در همين راه به جنبش درآورده است و چنان نيست كه پيدايش قاب عكس تصادفاً در اثر ضربات غير منظم و تفريحى و خالى از قصد و هدف بوده باشد.
تصور مىكنم اين حقيقت روشنتر از آن است كه نيازمند به طول و تفصيل بيشترى باشد، منظور اين است كه مجموع تجربيات ساده روزانه يك قاعده كلى بدست ما مىدهد كه از همان روزهاى نخست زندگانى بشر، مورد استفاده او بوده است و آن اينكه:
«تصادف و اتفاق نمىتواند از عهده تعليل و تفسير سازمانهاى منظم و دستگاههاى دقيق و موزون بر آيد،