فيلسوف نماها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٢ - صفير گلوله همه جا پيچيد!
طور بود ...
«از كجا اين دو جوان مأمور انجام آن نباشند، ريخت و هيكل آنها هم به اين گونه كارها مىخورد- اگر درباره من سوء نيتى ندارند چرا يكى به ديگرى اشاره كرد و مرا به او نشان داد؟- چرا حركات آنان اين طور غير عادى به نظر مىرسد؟! و براى چه مثل سايه دنبال من قدم بر مىدارند؟! مثل اينكه خيالى در سر دارند!
قدمها را سريعتر بردارم و خود را به يكى از مراكز پليس نزديك كنم ولى بايد سعى كنم آنها نفهمند كه من موضوع را دريافتهام زيرا ممكن است قبل از رسيدن به پناهگاه مرا از پاى درآورند».
اين افكار همچون امواج خروشانى كشتى مغز او را در ميان گرفته بود گاهى نيز خود را به اين سخن تسلى مىداد: واقعاً نمىتوان گفت اين دو نفر سوء قصدى دارند، چرا من، مانند افراد سطحى از يك مقدمه خيالى نتيجه قطعى بگيرم؟! من مسلمانم مسلمان بايد نسبت به كليه افراد خوشبين باشد، با اين حركات و اشارات نمىتوان حسن ظنى كه وظيفه ثابت هر فرد مسلمان است ترك كرد- از كجا كه آنها دوستان من نباشند و من قيافه آنها را مانند نامشان فراموش كردهام و به فرض اينكه از وابستگان حزب كمونيست باشند معلوم نيست نظرى جز ارعاب و ترسانيدن من داشته باشند؛ مگر نه ترور شخصى برخلاف عقيده آنها است؟! آنان طرفدار انقلاب خونين دسته جمعى هستند، كشتن يك نفر آن هم مانند من كدام درد آنها را دوا مىكند؟- براى تغيير رژيم فعلى كه هدف آنها است كشتن من چه اثرى دارد؟ ...
وضع خيابان مانند هميشه شلوغ و پر از جار و جنجال بود، هر كس به كار خودش سرگرم و براى خود عالمى داشت- پياده روها تا نصف، از اجناس رنگارنگ دست فروشها پر شده بود و راه را بر عابرين تنگ مىكرد، هر يك از فرط بيكارى با سرمايه مختصرى تشكيلاتى كه به بازيچه كودكان شبيهتر بود تا به وضع يك مغازه، فراهم كرده و با داد و فرياد و آهنگهاى مختلفى جنس خود را تبليغ مىنمودند مخصوصاً صداى ضعيف و حركات آن پيرمرد جوراب فروش كه براى تحصيل يك لقمه نان هزاران زحمت و بدبختى مىكشيد، ديدنى بود.
در كنار خيابان يعنى موازى با صف دست فروشها يك صف طولانى از اتومبيلهاى آخرين سيستم كه مانند حلقههاى زنجير و يا واگنهاى قطار پشت سر هم چسبيده بودند، ديده مىشد- اگرچه ميان اين دو صف بيش از يك متر فاصله نبود ولى بين اين دو قسم زندگانى هزاران فرسنگ راه بود!
هر وقت دست فروش بيچاره فراغتى از كار سنگين خود پيدا مىكرد نگاه حسرت بارى به صف اتومبيلها مىانداخت و آه سوزانى كه از ناراحتى درونى او حكايت مىكرد از دل مىكشيد، حركات ماشين سوارها كه با هزار نخوت و تكبّر، درب اتومبيل را باز كرده و بر بالشهاى نرم تكيه مىدادند بيشتر او را آتش مىزد- اى كاش حالا كه حاضر به كم كردن اين فاصله طبقاتى نيستند لااقل اين همه تظاهر هم نداشتند!
اعصاب او در اثر مشاهده اين اوضاع و مقايسه آن با زندگى فلاكت بار خود دچار تشنج مىشد، ولى به اميد يك روز انتقام! خود را تسلى مىداد، دست فروشها اتومبيل سوارها را خوب مىديدند و حتى در جزييات حركات آنها دقت مىكردند، اما اتومبيل سوارها با اين كه ظاهراً چشم سالمى داشتند ابداً وضع اين