زندگى در پرتو اخلاق - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٤١ - ٢- ترك خودخواهى
زيرا مىدانيم هركس به افكار مولود خود- مانند فرزندان جسمى خود- عشق مىورزد و دليل عشق و علاقه در هر دو مورد يكى است، افكار او مانند فرزندان او جزيى از وجود او محسوب مىشوند و عشق به آنها شعاعى از عشق به ذات است كه ريشهدارترين غرايز انسان را تشكيل مىدهد؛ و بعكس، افكار ديگران، همچون فرزندان ديگران، نسبت به انسان بيگانهاند و طبعاً نمىتوانند علاقه او را به خود جلب كنند- سهل است- گاهى حس رقابت او را نيز برمىانگيزند.
بنابراين پذيرفتن واقعيتهايى كه راه وصول به آنها از مسير فكر خود انسان باشد براى او بسيار آسانتر و گواراتر است زيرا «عقل» و «عاطفه» در اين موارد در يك جهت واقع مىشوند و بعكس در صورتى كه به شكل يك موجود بيگانه وارد محيط جان او گردند چه بسا تضاد و كشمكشى ميان «عقل» و «عاطفه» او روى دهد، كشمكشى كه نتيجه آن در بيشتر اشخاص پيروزى عاطفه است، عقل مىخواهد آن فكر را بخاطر صحيح بودنش بپذيرد، اما عاطفه آن را بيگانه و متعلق به ديگرى مىداند و از پذيرفتن آن مىخواهد خوددارى كند.
ذكر اين نكته نيز ضرورت دارد، اگر منظور ما راستى پىجويى حقيقت باشد، نه پيروزى شخصى در بحث، چه مانعى دارد طرف چنين تصور كند كه اصل فكر يا تكميل آن از خود اوست؟! اگر منظور ما قبول اصل «فكر» است، چرا بايد اصرار داشته باشيم حتماً بعنوان «فكر ما» مورد قبول واقع گردد؟!
آزمايشهاى فراوانى كه روى افراد صورت گرفته بخوبى نشانمىدهد