هدية الخير - بهاء الدوله سيد حسن نوربخش - الصفحة ٣٣٠
را به طرف دل [١] فروآورند و حركت دورى [٢] فرمايند ، چندان كه باز به محاذات ناف رسد و اين ضرب چهارم است و ذكر را در اين چهار حركت تمام كنند ؛ هر ضربى را به كلمه اى [٣] و باز به همان طريق از سر گيرند و در اين چند حكمت است: يكى آن كه چون در مراتب سير وجود چنان مقرّر است كه تا از مبدأ به منتها نرسد ، باز رجوع به مبدأ نتواند . پس سر را كه محلّ قوه نطقى و روح انسانى است و خاتميّت [٤] كون انسان به واسطه ظهور اوست ، به حركت اولى از جانب ناف كه وسط [٥] است مر اطراف را و به مثابه مركز است بدن را و مبدأ جذب غذاست ، تن را به طرف محيط وجود برند ، تا نسبت كه سبب حصول تسخير است بدين اشارت [٦] پديد آيد . ديگر آن كه از مبدأ چون به جانب محيط مى روند ، كثرت پديد مى آيد و لامحاله نفى و رفع آن لازم است . پس [٧] در اين آن ، به كلمه لا كه نفى مطلق است ، قايل گردند . [٨] ديگر آن كه چون مبدأ [٩] ظهور روح انسانى از جگر است ، پس در حركت ثانيه ، سر را به جانب جگر ، مايل سازند [١٠] چنانچه در حركت رابعه به جانب دل ، تا قوه نطقى از مبدأين [١١] به تحريك قوه ايشان بدين توجّه و حركت ، مدد تام يابد و بدين اشارت ، رجوع إلى المبدأ كه سرّ عبادت است ، صورت نبندد و در اين وقت به كلمه «اله» قايل شدن ، اشارت [١٢] بدين معنى بود و حال در حركت ثالثه مثل حركت اولى بود [١٣] و قايل شدن در اين آن [١٤] به كلمه «الاّ» كه او را دخلى در رفع [١٥] حكم سابق هست ، نيز بدان مناسبت است . و [١٦] ديگر آن كه چون مطرح نظر ذاكر ، اثبات وحدت ذات بى همتاست بر صفايح
[١] ف: چپ .[٢] ف: ـ دورى .[٣] ف: ـ كلمه اى .[٤] ف: خاتمه .[٥] ف: واسطه .[٦] . ف: اشاره .[٧] ف: + بنا بر اين .[٨] ف: + و .[٩] م : + از .[١٠] ف: سازد .[١١] ف: مبدأ اين .[١٢] ف: اشاره .[١٣] ف: باشد .[١٤] ف: ـ در اين آن .[١٥] ف: دفع .[١٦] ف: ـ و .