هدية الخير

هدية الخير - بهاء الدوله سيد حسن نوربخش - الصفحة ٣٢٥

دوم مَعبر تفكر [١] بود و فكر ، سير معنوى را دانند در طلب تحقيق حقايق و مشاهده طرايق [٢] كه بِدان قطع منازل اعتباريه و كثرات امكانيه و كشف حجب ظلمانيه و نورانيه واقع شود ، تا آنگاه كه پروانه وجود ، بر [٣] پرتو انوار سبحات جمال حضرت ذات ، سوخته گردد و جميع اشيا را در وحدت حقيقيه [٤] فانى يابد ؛ چنانچه در بعضى احاديث بدين حال اشارتى شده و اين رتبه ، خواص را دست دهد و [٥] اين است كه گفته اند:

نظم

آفرينش را همى پى كن به تيغ «لا إله»تا جهان صافى شود سلطان «إلاّ اللّه » را سيوم [٦] تصديق يقينى بود كه در حالت بقاء بعد الفناء حاصل آيد ؛ چنانچه هرچه بيند ، همه [٧] حق بيند و هرچه داند ، همه [٨] حق داند و غيريّت و كثرت و تفرقه و اثنينيّت جمله را مرتفع يابد و اين [٩] رتبه ، اخصّ الخواصّ را دست دهد .

نظم

منتهاى سير سالك شد فنانيستى از خود بود عين بقا در حقيقت آن [١٠] زمان عارف شوىكز [١١] خودىّ خود به كلّ بيرون روى [١٢] چون نماند نيستى [١٣] هستى نماهست مطلق را ببينى در بقا و به جمله اين احوال كه نهايت [١٤] كمال اهل حال و موحّدان ذات حضرت ذى الجلال [١٥] است ، مالك الملك متعال ـ تقدَّس عن الأشباه و الأمثال ـ بر سبيل


[١] ف: به فكر .[٢] ف: طريق .[٣] ف: ـ بر.[٤] ف: حقيقه .[٥] ف: ـ و .[٦] ف: سيم .[٧] ف: ـ همه .[٨] ف: ـ همه .[٩] ف: + جمله .[١٠] م: اين .[١١] م: گر .[١٢] ف: شوى .[١٣] ف: اين نيستت (نيستى) .[١٤] م: + اهل .[١٥] ف: ذوالجلال .