هدية الخير - بهاء الدوله سيد حسن نوربخش - الصفحة ٢٩٦
نسايم فيوض لاريبى است ، جز به توجّه به جانب عوالم غيبى ميسّر نگردد و توجّهى كه مثمر استفاضه علوم و معارف الهى و منتج وصول به عزّ سعادت تجلّيات نامتناهى باشد ، بعد از ضبط و حبس حواس [١] از ادراك و احساس ، صورت بندد و اين حالت كه معبّر است به تسيّر به سيرت جماد ، موتى است از روى مجاز و حياتى است در عالم راز .
نظم
{ به فكر دوست ز افكار خويش جمله بريديمصلاح ما همه اين بود چون كه نيك بديديم } و در بعضى احاديث ، مذكور شده كه نفس ، جوهرى است مجرّد ملكوتى كه تدبير ظاهر كند به مدد آلات و ادراك حقايق نمايد در عالم باطن بالذات و آلتى است كه تحريك قواى ملكوتى و تصرّف در عالم معنى به وسيله او ميسّر گردد و حقيقت هر شخصى همين نفس ناطقه اوست ؛ چنانچه هر كسى كه مى گويد «من» ، مشار إليه او نفس ناطقه او بود .
نظم
تو همه جانىّ و اين تن زان توستجان همى پرور كه تن زندان توست الروح من نور أمر اللّه إنشاؤها [٢] والأرض منشأ هذا القالب البدن فالروح في غربة والجسم في وطنفارعوا [٣] ذمام غريب نازح [٤] الوطن و مخفى نماند كه نفس را [٥] مادام كه به ادراك خودش باز نگذارند و به تدابير و احساس امور ظاهرى مشغول گردانند ، صيد مصيد كمال از او محال بود .
[١] ف: + و .[٢] ف: منشاؤها .[٣] م : فارغوا .[٤] ف: نازخ .[٥] ف: ـ را .