هدية الخير - بهاء الدوله سيد حسن نوربخش - الصفحة ٢٢٨
وجود [١] و توابع آن به هر بنده از خوان كرم ، واصل و [٢] متواصل است اگر جمله جن و انس و ملك ، زبان [٣] به بيان آن برگشايند و به احصاى [٤] آن اقدام نمايند نتوانند كه از عهده شرح شمّه اى از آن بيرون آيند و اين حال مورث اشتغال او گردد بدانچه در شكر جنانى و زبانى تقدير افتاد . دوم استيلاى خجالت بر سر وى از ملاحظه انعامات ؛ چنانچه دأب است و اين حال باعث عزم او شود بر تدارك آن احسانات به هرچه تواند [٥] و چون اداى حقوق آن مكارم را [٦] در خور خود نيابد و [٧] متيقّن [٨] گردد كه از عهده آن به هيچ وجه ، بيرون نمى تواند آمدن ، در اشتغال به امرى كه مقبول حضرت منعم بود و به دست او برآيد مبادرت نمودن ، فوزى عظيم شمرد . پس در قيام به امر عبادات و طاعات [٩] و خيرات و آنچه مقدور وى بود ، بى توقّف و تكلّف سعى نمايد . سيوم [١٠] غلبه حيا بر باطن وى و اين حال ، مانع صرف عنان ميل وى گردد به صوب ارتكاب مناهى ، و ملزم جزم وى گردد بر اجتناب از مخالفت [١١] و توبه از معاصى و اعتذار مافات و استغفار جرايم و تقصيرات از اداى شكر نعم و عدم اطلاع بر فيض نوال كرم و اظهار حزن و بكا بر اين معنى و قطع زبان شكايت از ظهور مكاره كلّى و [١٢] جزئى . و جمله آنچه در شواهد مذكور شد هم بر اين حال مترتّب گردد .
نظم
گر تو خواهى زد ز شكر حق نفسيك دو گامى نه ز غفلت بازپس چشم سِرّ بگشا و چشم سَر ببندنفس و [١٣] شيطان را جدا كن بندبند دور كن از خويش قيد نيك و نام [١٤] در حريم خلوت قربت خرام
[١] م: وجوب .[٢] ف: ـ و .[٣] ف: ـ زبان .[٤] ف: باخصر .[٥] ف: + بود .[٦] ف: ـ را .[٧] ف: ـ و .[٨] م: متقن.[٩] ف: ـ و طاعات .[١٠] ف: سيم .[١١] ف: مخافات .[١٢] م: ـ و .[١٣] ف: ـ و .[١٤] ف: ننگ و نام .