مبدا و معاد - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٩٩
درس چهاردهم: حقيقت مرگ تولّدى دوباره انسان بىآن كه خود بخواهد، پا به عرصه وجود مىنهد و در آغاز تولد نه توانى از خود دارد و نه ادراكى. با گذشت زمان، اندك اندك رشد مىكند و با جهان پيرامون خويش خو مىگيرد و پس از درك جزئيات، قادر به درك كليات مىشود. او، با شكوفا شدن استعدادهاى نهفته خدادادى، به مراحل عالى مىرسد و چه بسا به پيشرفتهاى علمى دست يابد، ولى گاهى در همان آغاز تولد، مانعى پيش مىآيد و يا در اواسط عمر حادثهاى رخ مىدهد و زندگىاش پايان مىيابد.
پرسش در اين است كه آيا با خاموش شدن چراغ زندگى انسان، بايد همه چيز را پايان يافته دانست و آن همه خوشى و ناخوشى و جنگ و ستيز و ... را همچون خوابى گذرا پنداشت و هزاران پرسش را بدون پاسخ گذاشت و همراه با جسم آدمى دفن كرد، يا اين كه بايد براى يافتن پاسخى درست به اين پرسشها، با مدد عقل و سخن معصومان عليهم السلام به پاسخى قاطع دست يافت؟! در فرهنگ دينى، مردن بهمعناى نابودى نيست، بلكه تولدى است ديگر و انتقال از دنياى محدود به جهانى بيكران؛ همانگونه كه حضرت على عليه السلام فرموده است: «آگاه باش كه تو براى عالم آخرت آفريده شدهاى نه براى دنيا.» «١» و در واقع، مرگ مرحلهاى در سير تكاملى انسان بهسوى آخرت و بازگشت بهسوى خداست؛ چنانكه طفل مدتى در فضاى تاريك و محدود رحم، به زندگى و تكامل خود ادامه مىدهد و سپس به دنيا مىآيد. «٢»