اسلام و اسير - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢١
منّت فقط يكبار پيامبر صلى الله عليه و آله در روز بدر از ميان اسيران به «ابوعزّه» كه شاعر بود، امان داد و او را آزاد كرد. او گفت: من پنج دختر دارم كه چيزى ندارند. اى محمد! به خاطر ايشان به من لطف و مرحمت فرماى؛ من با تو پيمان مىبندم كه هرگز به جنگ تو نيايم و مردم را بر ضدّ تو جمع نكنم. پيامبر صلى الله عليه و آله او را آزاد كرد و وى اشعارى در مدح آن حضرت سرود. امّا هنگامى كه قريش براى جنگ احد بيرون آمدند، صفوان بن اميّه پيش ابوعزّه آمد و گفت: تو مردى شاعر و زبان آورى، با زبان خود ما را يارى ده، ابوعزّه گفت: من با محمّد عهد بستهام كه به جنگ او نروم و كسى را عليه او جمع نكنم و او تنها بر من منّت نهاده و بدون فديه آزادم كرده است. صفوان متعهد شد كه اگر ابوعزّه كشته شود، دختران او را همراه دختران خود نگهدارى كند و اگر زنده بماند مال فراوانى به او بدهد كه تمام شدنى نباشد؛ ابوعزّه پيشنهاد صفوان را پذيرفت و در سرزمين تهامه به راه افتاد و با اشعارى كه مىگفت قبايل «بنى كنانه» را به جنگ با مسلمانان فرا مىخواند و از پيشرفت اسلام بر حذر مىداشت. سپس همراه قريش به جنگ احد آمد و اتفاقاً در «حمراء الاسد» «١» اسير شد و جز او كس ديگرى از قريش اسير نگرديد؛ چون ديگر بار تقاضاى عفو و اغماض كرد، پيامبر فرمود: عهد و پيمانى كه با من بستى چه شد؟ نه! به خدا سوگند ديگر نخواهى توانست در مكه دست گونههاى خود بكشى و بگويى: «من دو مرتبه محمد را فريب دادم». بنا به نقل ديگرى به پيامبر فرمود: «مؤمن از يك سوراخ دوبار گزيده نمىشود». سپس به عاصم بن ثابت دستور داد تا گردنش را بزند. «٢»