ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩ - صبح ترين خواب يوسفان
سلام بر تو؛ سلام بر تو كه عشق را مىشناسى و راه خانه دوست را مىدانى. سلام بر سلامهاى تو؛ سلام بر گريههاى تو در دشتهاى زرد غيبت. سلام بر تو كه وعده خدايى، موعود زمانى، شكوه زمينى و ادامه اللّه.
ديرى است كه با ما سخن نمىگويى؛ نرگس باغ جمالت را در هزارتوى جلالِ كبريايى پنهان كردهاى.
ستارگان تمام شدهاند، ديگر ستارهاى براى شمردن نمانده است. شب را سرِ بيدارى نيست، و روز بهانه آمدن ندارد. فوج پرندگان، سينه آسمان را نمىخواهند. ديگر دلمردگان نيز به ما طعنه نمىزنند.
آيا ما را كه روى مهپيكر تو سير نديديم از اين بيشتر از نظر مىاندازى؟
آيا گوسفندان معصوم دشت انتظار را با گرگ فراق، تنها مىگذارى؟
جمعهها؛ چه دلگير روزهايى!
هفتهها؛ چه انباشته ايامِ خالى از لطفى!
سالشمارِ عمر ما، به دست باد ورق مىخورد. برگ از گل مىهراسد و باد از ابر. ستارگان، نور مادون سياهِ مىفرستند و با هر چشمك هزار رگ خون مىخورند.
سخن گفتن با تو را از عندليبان باغ آموختم؛ همان مرغانى كه هميشه گل را ميان جنگل شاخهها گم مىكنند.
اين چه بختِ تيرهروزى است كه خرما را بر نخيل نشانده و مقصد را بس دراز كردهاست.
|
يا رب اين آتش كه در جان من است |
سرد كن، آنسان كه كردى بر خليل |
|
|
پاى ما لنگ است و مقصد بس دراز |
دستِ ما كوتاه و خرما بر نخيل |