ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٠
ادامه از ص ٢١:
مردى از بين جمعيت كه خيلى خسته به نظر مىرسيد صدايش را بلند كرد و گفت: دوستان بياييد به قم برگرديم و اين اموال را هم به صاحبانشان بدهيم تا هر طور كه خودشان مىدانند تصميم بگيرند.
اما ابوالعباس راضى به برگشتن نشد:
- صبر كنيد ... اين همه راه آمدهايم بدون اطمينان به وجود جانشين امام اگر برگرديم حيف است. منتظر مىمانيم تا اين مرد از دجله برگردد و درباره او تحقيق كنيم.
همه به احترام ابوالعباس كه پيرو سرپرست گروه بود پذيرفتند و منتظر آمدن جعفر بن على شدند. به جعفر خبر رسيد كه گروهى با اموال بسيار از قم آمدهاند. با شتاب خودش را به آنها رساند و گروه مسافر را جلوى در خانه امام ديد. همه سلام كردند و ابوالعباس گفت: ما از قم آمدهايم. جمعى از شيعه و غير شيعه هم با ما هستند. اموالى را براى امام عسكرى آوردهايم.
جعفر قدمى به جلوگذاشت و پرسيد: آنها كجا هستند؟
- جايشان محفوظ است!
آنها را به من بدهيد!
- اما اين اموال داستانى دارند.
جعفر كم حوصله گفت: داستان؟
- بله ... اين اموال از بين شيعيان قم جمعآورى شده و هر دو يا سه دينار آن مال يك نفر است كه همه را جمع كرده و در كيسهاى گذاشتهاند و سر آن را مهر و موم كردهاند. ما رسممان بر اين بوده كه هر وقت مالى را خدمت امام عسكرى مىآورديم، مقدار آن مال را دقيقاً بيان مىكرد و اينكه هر اندازه مال متعلق به چه كسى بوده، نام افراد را هم مىگفت و حتى نقش سكهها را بيان مىفرمود.
جعفر درمانده گفت: شما دروغ مىگوييد. چيزى كه شما به برادرم نسبت مىدهيد علم غيب است كه در او نبود. همه به هم نگاه كردند. جعفر نگاه متعجب جمع را كه ديد گفت: اموال را به من بدهيد!
ابوالعباس گفت: ما وكيل صاحبان اين اموال هستيم. ما را اجير كردهاند تا اين اموال را فقط به وسيله همان نشانهاى كه گفتيم تحويل دهيم. اگر تو جانشين امام هستى، آن نشانهها را بگو تا به تو بدهيم و گر نه ما به قم برمىگرديم و اموال را پس مىدهيم تا هر طور كه خودشان صلاح مىدانند عمل كنند.
چهره جعفر از خشم برافروخته شد. در برابر حرف آن پيرمرد قمى درماند. آنها چيزى از او مىخواستند كه اصلًا از عهدهاش ساخته نبود. غضبآلود به جمع مسافران پشت كرد و از آنها دور شد.
ابوالعباس سر اسب را برگرداند: بياييد برگرديم. اين مرد جانشين امام نيست.
هنوز جمع سواران از كوچههاى سامرا به طرف دروازه شهر نرفته بودند كه سوارى بسرعت به سويشان آمد.
همه با نگرانى و تعجب دهانه اسبها را كشيدند. سوار با شتاب خودش را به آنها رساند: خدا را شكر ... فكر كردم از شهر خارج شدهايد.
ابوالعباس رو به سوار پرسيد: چه اتفاقى افتاده؟
سوار همانطور كه نفس نفس مىزد گفت: خليفه شما را احضار كرده است!
همه با وحشت به هم نگاه كرند: احضار؟ چرا؟
- جعفر بن على از شما شكايت كرده ...
- شكايت براى چه؟
- او گفته در صورتىكه از امام عسكرى هيچ كس باقى نمانده و تنها بازمانده او من هستم، باز هم مرا قبول ندارند. خليفه هم شما را احضار كرده تا به شكايت جعفر رسيدگى كند.
ابوالعباس رو به جمع كرد و گفت: مثل اينكه چارهاى نداريم. ظاهراً او به دنبال اين اموال است.
همه راهشان را به سمت دارالاماره كج كردند. سوار پيشاپيش به راه افتاد و آنها به دنبالش رفتند.
در تالار بزرگ قصر حكومتى، خليفه و جعفر منتظر بودند؛ همه سواران را بيرون قصر نگه داشتند و فقط به ابوالعباس اجازه ورود دادند. خليفه با ديدن او بدون مقدمه