ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥ - حجّت موجّه ما- قسمت دوم
حجت موجه و حقيقى را نمىداد. چنانكه از امام صادق، عليهالسلام، منقول است كه فرمودند:
زمين هميشه نپايد جز آنكه براى خدا در آن حجتى بايد كه حلال و حرام را به مردم بفهماند و مردم را به راه خدا بخواند[١]
در اين باره از امام دهم، عليهالسلام، روايتى منقول است كه درباره خالى نماندن زمين از حجت حقيقى فرمودند:
براستى زمين تهى از حجت نباشد و به خدا قسم منم آن حجت[٢]
مسلمين در بحبوبه پيشامدها، ناگزير بايد سه امر اساسى و مورد نياز خود را سامان مىدادند:
- آنچه كه در حوزه اعتقادات و معارف بود.
- آنچه كه در حوزه اخلاقيات و نظام ارزشى رخ مىنمود.
- و بالاخره آنچه كه در حوزه اعمال و احكام ناظر بر اصلاح ساختار امور مدنى و مادى بود.
- بحران آغاز شده از حوزه اعتقادى شروع شده بود، يعنى مسلمين در دريافتهاى نظرى و عقيدتى، مقام امامت و حجيت معصومين، عليهمالسلام، را به پيشوايانى منتسب كردند كه از خطا و لغزش و شك و گمان در امان نبودند و اين امر خود در بروز انحراف و التقاط اخلاقى و عملى مسلمين نقشى مهم داشت. در واقع، خلفاى اموى و سلاطين ايرانى بر منصب حجت اوصياء پيامبر تكيه زدند و شاعران و سخنوران و مبلغان را در خدمت آوردند تا امكان مشروعيت بخشيدن به اقوال و اعمالشان را فراهم سازند.
تاريخ حيات مسلمين پس از رحلت رسول گرامى، تاريخ ظهور و بروز حجتهاى ناموجهى است كه با تمسك به دريافتهاى غير يقينى بسيارى از فلاسفه، مفتيان و اديبان و به طور كلى مسلمين را به انحراف بردند و بر اعمال و اقوال خود عنوان اسلام و رسم مسلمانى دادند.
اگر چه در ميان شيعيان پارهاى از احكام فردى منبعث از كلام و سيره و سنت معصومين، عليهمالسلام، بود امّا مسند خلافت و سلطنت ناحق اميران اموى، عباسى و ديگران موجب بود تا هيچ گاه مناسبات مدنى و فرهنگى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى مسلمين در مجراى حقيقى خود قرار نگيرد.
پرواضح بود، مسلمين در شرايط سخت اختناق مجبور به تقيه بودند و در پى آن، ناگزير به محدود ماندن در فضاى محدود مناسبات شخصى. از همين رو، دايره معروف محدود به فضاى بسته روابط مخفيانه شيعيان آل على، عليهالسلام، بود و دايره منكرى كه معروف جلوه مىكرد به وسعت پهنه وسيع سرزمينهاى اسلامى. زيرا، همه اميران و خلفاى حاكم بر اين پهنه وسيع، معروف و منكر سه حوزه نظرى، فرهنگى و مدنى خود را از مجرايى باطل و غيرحقيقى اخذ مىكردند. از همين رو ائمه معصومين، عليهمالسلام، و نواب و جانشينانشان در طى قرون متمادى هيچگاه بر تماميت آنچه كه در اين حوزه رخ مىداد مهر تأئيد نمىزدند بلكه تنها با عرضه معيار و ميزان حقيقى در قالب روايات و تعاليمى كه به شاگردان خود مىدادند سعى بر آن داشتند كه جويندگان حق و يقين را بىجواب نگذارند و در برهوت بىمعرفتى رها نسازند.
عدم مراجعه صميمانه و حقطلبانه به كتاب خدا و روايات ائمه معصومين، عليهمالسلام، اين شبهه را پيش آورد كه اصولًا دين، براى نيازهاى حيات مدنى و مناسبات اجتماعى مردم مسلمان جوابى در خور ندارد و يا اين تلقى نادرست به وجود آيد كه دين امرى فردى و وجدانى است كه قادر به حضور يافتن در عرصه فرهنگ و تاريخ نيست.
يك نكته مهم را نيز نبايد فراموش كرد كه نقش حجتهاى خداوند تنها حل و فصل امور جزيى حيات مردم و يا تغيير ساختار اجتماعى و سياسى نبود، بلكه، حيات و حضور آنان بر عرصه خاك خود موجب استمرار حيات بر عرصه خاك و تماميت هستى بود.
باب گفتگو درباره حجت بر حق خداوند بسته شد، مقام حجت در بستر كلام خدا، سنت نبىاللّه ماند و بالاخره حجيت عقل بريده از