ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٧ - تا به كى مهجورى؟
نگاه امام به چشمان عثمان دوخته شد.
- بگويم سؤالتان چيست و براى چه اينجا جمع شدهايد؟ آمدهايد از من بپرسيد امام بعد از من كيست؟
همه نگاهها به علامت تصديق به زمين دوخته شد. امام فرمود: هيچ كس از اتاق بيرون نيايد و از اتاق بيرون رفت؟
همه از آن حرف امام جا خوردند. سكوتى سنگين بر جمع سايه انداخت. هر كس از خودش مىپرسيد، چرا؟
اما هيچكس حرف نمىزد. غوغا به پاشد.
- نكند امام دلخور شده باشد؟ خواهش بىموقعى كردهايم ....
سكوت لبها پاسخ آن سؤالى بود كه به چشمها هجوم آورده بود. همه به در خيره مانده بودند. دل عثمان بىتابتر مىتپيد او حرف جمع را به زبان آورده بود.
انتظارشان زياد طول نكشيد كه امام به اتاق برگشت. همراه امام پسرى چهار پنج ساله بود كه دستش را به دست امام داده بود و امام هم بامحبتى خاص او را به خود چسبانده بود. چهرهاش مثل ماه زيبا بود و روى صورتش خال سياهى بود كه بر ملاحت و زيبايىاش مىافزود. لباسى سبز بر تن داشت و چشمان نافذ و گيرايش دل همه را در همان نگاه اول لرزاند. نگاهها با چهره ماه او گره خورد همه يادشان رفت كجا هستند و چه مىكنند ...
يكى از ميان جمع بىاختيار گفت: الله اكبر ... چقدر زيباست. و ديگرى نيز آهسته زمزمه كرد: چقدر شبيه امام عسكرى است! امام نگاه مشتاق و پر محبت جمع را كه ديد دستى بر موهاى سياه و زيباى مهدى كشيد و فرمود: بعد از من فرزندم مهدى امام شما و جانشين من است. از او پيروى كنيد و پراكنده نشويد كه در كار دين به ملامت مىرسيد بعد از امروز هم ديگر او را نمىبينيد.
نگاهها از چهره امام دوباره به نگاه مهدى گره خورد هر كس مىخواست او را سير ببيند. هر كس مىخواست تصوير روشنى از اين ماه زيبا را در آسمان خاطرش حفظ كند. او همه را اسير خودش كرده بود. اما جمله آخر امام دل همه را آتش زد: بعد از امروز هم ديگر او را نمىبينيد ...
آنها همه خوب مىدانستند آنچه پيامبر اكرم و ائمه، عليهالسلام، در مورد مهدى فرمودهاند به وقوع مىپيوندد و دوران بودن با مهدى كوتاه است. او نبايد به دست دشمن بيفتد. اگر ائمه يكى بعد از ديگرى به شمشير و زهر كينه امويان و عباسيان به شهادت رسيدهاند. مهدى بايد زنده بماند ...
اما وقتى جان او در خطر است چطور مىشود با او در ارتباط بود و او را ديد؟
نگاه پرسشگر جمع به امام دوخته شد. بىآنكه حرفى بزنند امام معناى نگاه همه را دريافت. دوران غيبتى كه خدا وعده داده بود در راه بود. اما بيمهدى چطور مىشد زندگى كرد؟ امام بصراحت به همه فرموده بود كه از امروز ديگر او را نمىبينيد. امام كه راز نگاهها و خواهش دلها را مىدانست دست مهدى را نوازش كرد و به او خيره شد. امام هم مىدانست كه براى شيعيان دورى از امامشان سخت است، آن هم ميان دشمنانى كه پراكندگى و تنهايى شيعه، تنها آرزوشان بود. اين دلهاى بىقرار بايد براى غيبت مهدى آماده مىشدند. براى غيبت دور و درازى كه در پيش بود. اما خدا هم دلش نمىآمد، يكباره مهدى را از شيعيان جدا كند. خدا براى اين جدايى زمينهاى آماده كرده بود.
امام سربلند كرد، نگران نباشيد، ارتباط شما با او قطع نمىشود. عثمان بن سعيد از جانب او به شما خبر مىدهد. هر خبرى كه برايتان آورد از او بپذيريد او نماينده امام شماست.
همه آهى از دل بركشيدند. امام دست مهدى را گرفت و از اتاق بيرون رفت. نگاهها آن دو را تا جلوى در بدرقه كرد. هيچكس دلش نمىخواست حرفى بزند تا مبادا حلاوت آن لحظه آخر از بين برود.
عثمان اما در سكوت حال ديگرى داشت. يازده ساله