ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦ - از انتخاب تا ازدواج
از انتخاب تا ازدواج
محمد بن بحر شيبانى گويد: در سال ٢٨٦ ق. وارد كربلا شدم و قبر آن غريب- رسول خدا (ص)- را زيارت كردم سپس به جانب بغداد رو كردم تا مقابر قريش را زيارت كنم و در آن وقت گرما در نهايت خود بود و بادهاى حارّه مىوزيد و چون به مشهد امام كاظم (ع) رسيدم، نسيم تربت آكنده از رحمت وى را استشمام نمودم كه در باغهاى مغفرت در پيچيده بود. با اشكهاى پياپى و نالههاى دمادم بر وى گريستم و اشك، چشمانم را فرا گرفته بود و نمىتوانستم ببينم و چون از گريه باز ايستادم و نالهام قطع گرديد، ديدگانم را گشودم. پيرمردى را ديدم پشت خميده با شانههاى منحنى كه پيشانى و هر دو كفِ دستش پينه سجده داشت و به شخص ديگرى كه نزد قبر همراه او بود مىگفت: اى برادرزاده! عمويت به واسطه علوم شريف و غيوب دشوارى كه آن دو سيّد به وى سپردهاند شرف بزرگى يافته كه كسى جز سلمان بدان شرف نرسيده است و هماكنون مدّت حيات وى استكمال پذيرفته و عمرش سپرى گرديده است و از اهل ولايت مردى را نمىيابد كه سرّش را به وى بسپارد. با خود گفتم: اى نفس! هميشه از جانب تو رنج و تعب مىكشم و در همه حال براى كسب علم بدين سو و آن سو مىروم و اكنون گوشم از اين شخص سخنى را مىشنود كه بر علم فراوان و آثار عظيم وى دلالت دارد. گفتم: اى شيخ! آن دو سيّد چه كسانى هستند؟ گفت: آن دو ستاره نهان كه در سُرّ من رأى خفتهاند. گفتم: من به موالات و شرافت محلّ آن دو در امامت و وراثت سوگند ياد مىكنم، كه من جوياى علوم و طالب آثار آنها هستم و به جان خود سوگند كه حافظ اسرار آنان باشم.
گفت: اگر در گفتارت صادق هستى آنچه از آثار و اخبار آنان دارى بياور و چون كتب و روايات را وارسى كرد، گفت: راست مىگويى. من بشر بن سليمان نخّاس از فرزندان ابو ايّوب انصارى و از مواليان امام هادى و امام عسكرى (ع) و همسايه آنها در «سرّ من رأى» بودم. گفتم: برادرت را به ذكر برخى از مشاهدات خود از آثار آنان گرامى بدار.
گفت: مولاى ما امام هادى (ع) مسائل بنده فروشى را به من آموخت و من جز با اذن او خريد و فروش نمىكردم و از اين رو از موارد شبههناك اجتناب مىكردم تا آنكه معرفتم در اين باره كامل شد و فرق ميان حلال و حرام را نيكو دانستم.
يك شب كه در «سرّ من رأى» (سامرا) در خانه خود بودم و پاسى از شب گذشته بود، كسى درِ خانه را كوفت، شتابان به پشت در آمدم ديدم كافور- فرستاده امام هادى (ع)- است كه مرا به نزد او فرا مىخواند. لباس پوشيدم و بر او وارد شدم ديدم با فرزندش ابومحمد و خواهرش حكيمه خاتون از پس پرده گفتوگو مىكند، چون نشستم فرمود: «اى بشر! تو از فرزندان انصارى و ولايت ائمه (ع) پشت در پشت، در ميان شما بوده است و شما مورد اعتماد ما اهلبيت هستيد و من مىخواهم تو را مشرّف به فضيلتى سازم كه بدان بر ساير