ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨ - از انتخاب تا ازدواج
رفت و خطبه خواند و مرا به پسرش تزويج كرد و مسيح (ع) و فرزندان محمد (ص) و حواريون همه گواه بودند و چون از خواب بيدار شدم ترسيدم اگر اين رؤيا را براى پدر و جدّم بازگو كنم مرا بكشند، و آن را در دلم نهان ساخته و براى آنها بازگو نكردم و سينهام از عشق ابومحمد لبريز شد تا به غايتى كه دست از خوردن و نوشيدن كشيدم و ضعيف و لاغر شدم و سخت بيمار گرديدم و در شهرهاى روم طبيبى نماند كه جدّم او را بر بالين من نياورد و درمان مرا از وى نخواهد و چون نااميد شد به من گفت: اى نور چشمم! آيا آرزويى در اين دنيا دارى تا آن را برآورده كنم؟ گفتم: اى پدر بزرگ! همه درها به رويم بسته شده است، اگر شكنجه و زنجير را از اسيران مسلمانى كه در زندان هستند برمىداشتى و آنها را آزاد مىكردى اميدوار بودم كه مسيح و مادرش شفا و عافيت را به من ارزانى كنند. چون پدربزرگم چنين كرد، اظهار صحّت و عافيت نمودم و اندكى غذا خوردم. پدربزرگم بسيار خرسند شد و به عزّت و احترام اسيران پرداخت و نيز پس از چهار شب ديگر سرور زنان را در خواب ديدم كه به همراه مريم و هزار خدمتكار بهشتى از من ديدار كردند و مريم به من گفت: اين سيّدةالنّساء مادرِ شوهرت، ابومحمد است، من به او در آويختم و گريستم و گلايه كردم كه ابومحمد به ديدارم نمىآيد. سيّدةالنّساء فرمود: تا تو مشرك و به دين نصارا باشى فرزندم ابومحمد به ديدار تو نمىآيد و اين خواهرم مريم است كه از دين تو به خداوند تبرّى مىجويد و اگر تمايل به رضاى خداى تعالى و رضاى مسيح و مريم دارى و دوست دارى كه ابومحمد تو را ديدار كند پس بگو: «أشهد أن لا إله الا الله و أشهد أنّ محمّداً رسول الله» و چون اين كلمات را گفتم: سيّدةالنّساء مرا در آغوش گرفت و مرا خوشحال نمود و فرمود: اكنون در انتظار ديدار ابومحمد باش كه او را نزد تو روانه مىسازم. سپس از خواب بيدار شدم و مىگفتم: وا شوقاه به ديدار ابو محمد! و چون فردا شب فرا رسيد، ابومحمد در خواب به ديدارم آمد و گويا به او گفتم: اى حبيب من! بعد از آنكه همه دل مرا به عشق خود مبتلا كردى، در حقّ من جفا نمودى! و او فرمود: تأخير من براى شرك تو بود حال كه اسلام آوردى هر شب به ديدار تو مىآيم تا آنكه خداوند وصال عيانى را ميسّر گرداند و از آن زمان تا كنون هرگز ديدار او از من قطع نشده است.
بشر گويد: به او گفتم: چگونه در ميان اسيران درآمدى؟ او گفت: يك شب ابومحمد به من گفت: پدربزرگت در فلان روز لشكرى به جنگ مسلمانان مىفرستد و خود هم به دنبال آنها مىرود و بر توست كه در لباس خدمتگزاران درآيى و به طور ناشناس از فلان راه بروى و من نيز چنان كردم و طلايهداران سپاه اسلام بر سر ما آمدند و كارم به آنجا رسيد كه مشاهده كردى و هيچ كس جز تو نمىداند كه من دختر پادشاه رومم كه خود به اطلاع تو رسانيدم و آن مردى كه من در سهم غنيمت او افتادم نامم را پرسيد و من آن را پنهان داشتم و گفتم: نامم نرجس است و او گفت: اين نام كنيزان است.
گفتم: شگفتا تو رومى هستى امّا به زبان عربى سخن مىگويى! گفت: پدربزرگم در آموختن ادبيات به من حريص بود و زن مترجمى را بر من گماشت و هر صبح و شام به نزد من مىآمد و به من عربى آموخت تا آنكه زبانم بر آن عادت كرد.
بشر گويد: چون او را به «سرّ من رأى» (سامرا) رسانيدم و بر مولايمان امام هادى (ع) وارد شدم، به او فرمود: چگونه خداوند عزت اسلام و ذلّت نصرانيّت و شرافت اهل بيت محمد (ص) را به تو نماياند؟ گفت: اى فرزند رسول خدا! چيزى را كه شما بهتر مىدانيد چگونه بيان كنم؟ فرمود: من مىخواهم تو را اكرام كنم، كدام را بيشتر دوست مىدارى، ده هزار درهم، يا بشارتى كه در آن شرافت ابدى است؟ گفت: بشارت را.
فرمود: بشارت باد تو را به فرزندى كه شرق و غرب عالم را مالك شود و زمين را پر از عدل و داد نمايد همچنان كه پر از ظلم و جور شده باشد!
گفت: از چه كسى؟
فرمود: از كسى كه رسول خدا (ص) در فلان شب از فلان ماه از فلان سال رومى تو را براى او خواستگارى كرد، گفت: از مسيح و جانشين او؟ فرمود: پس مسيح و وصى او تو را به چه كسى تزويج كردند؟ گفت: به پسر شما ابومحمد! فرمود: آيا او را مىشناسى؟ گفت: از آن شب كه به دست مادرش سيّدة النّساء اسلام آوردهام شبى نيست كه او را نبينم.
امام هادى (ع) فرمود: اى كافور! خواهرم حكيمه را فراخوان و چون حكيمه آمد، فرمود: هشدار كه اوست! حكيمه او را زمانى طولانى در آغوش كشيد و به ديدار او مسرور شد، بعد از آن مولاى ما فرمود: اى دختر رسول خدا او را به منزل خود ببر و فرايض و سنن را به وى بياموز كه او زوجه ابومحمد و مادر قائم (ع) است.
شيخ صدوق، كمالالدين، ج ٢، صص ١٣٢- ١٤٣.