ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩ - ميلاد
ميلاد
حكيمه خاتون دختر امام جواد (ع) مىگويد: امام حسن عسكرى (ع) مرا به نزد خود فراخواند و فرمود: اى عمه! امشب افطار نزد ما باش كه شب نيمه شعبان است و خداى تعالى امشب حجّت خود را كه حجّت او در روى زمين است، شاهر سازد. گفتم: مادر او كيست؟ فرمود: نرجس، گفتم: فداى شما شوم اثرى در او نيست، فرمود: همين است كه به تو ميگويم، حكيمه مىگويد: آمدم و چون سلام كردم و نشستم نرجس آمد كفش مرا بردارد و گفت: اى بانوى من و بانوى خاندانم حالتان چطور است؟ گفتم: تو بانوى من و بانوى خاندان من هستى، نرجس از كالم من ناخرسند شد و گفت: اى عمه جان! اين چه فرمايشى است؟ بدو گفتم:
اى دخترجان! خداى تعالى امشب به تو فرزندى عطا فرمايد كه در دنيا و آخرت آقاست، نرجس خجالت كشيد و استحيا نمود.
و چون از نماز عشا فارغ شدم افطار كردم و در بستر خود قرار گرفته، خوابيدم و در دل شب براى اداى نماز برخاستم و آن را به جاى آوردم در حالى كه نرجس خوابيده بود و رخدادى براى وى نبود، سپس براى تعقيبات نشستم و پس از آن نيز دراز كشيدم و هراسان بيدار شدم در حالى كه او همچنان خواب بود سپس برخاست و نماز گزارد و خوابيد.
حكيمه گويد: بيرون آمدم و در جستوجوى فجر به آسمان نگريستم و ديدم فجر اول دميده است و او در خواب است. شك به دلم عارض گرديد، ناگاه ابومحمّد (ع) از محل خود فرياد زد: اى عمّه! شتاب مكن! كه آن كار نزديك شده است. مىگويد: نشستم و به قرائت سوره سجده و سوره يس پرداختم و در اين اثنا او هراسان بيدار شد و من به نزد او پريدم و بسم الله بر او خواندم و بدو گفتم: آيا چيزى را احساس مىكنى؟ گفت: اى عمه! آرى، گفتم: خودت را جمع كن و دلت را استوار دار كه همان است كه با تو گفتم. حكيمه ميگويد: من و نرجس را ضعفى فرا گرفت. به آواز سرورم به خود آمدم و جامه را از روى او برداشتم و ناگهان سرور خود را ديدم كه در حال سجده است و مواضع سجودش بر زمين است. او را در آغوش گرفتم و ديدم پاك و نظيف است. ابو محمّد (ع) فرياد برآورد كه: اى عمه! فرزندم را به
نزد من آور! او را نزد وى بردم و او دو كف دستش را گشود و فرزند را در ميان آن قرار داد و دو پاى او را بر سينه خود نهاد سپس زبانش را در دهان او گذاشت و دستش را بر چشمان و گوش و مفاصل وى كشيد، سپس فرمود: اى فرزندم! سخن گوى، گفت: أشهد أن لا إله إلالله وحده لا شريك له و أشهد أن محمد رسول الله (صلى الله عليه وآله) سپس درود بر اميرالمؤمنين و ائمه فرستاد تا آنكه بر پدرش رسيد و زبان دركشيد.
سپس ابو محّمد (ع) فرمود: اى عمّه او را نزد مادرش ببر تا بر او سلام كند آنگاه به نزد من آور، پس او را بردم و بر مادر سلام كرد و او را بازگردانيده، در مجلس نهادم. سپس فرمود: اى عمّه، چون روز هفتم فرا رسيد، نزد ما بيا. حكيمه مىگويد: چون صبح شد، آمدم تا بر ابومحمّد (ع) سلام كنم و پرده را كنار زدم تا از سرورم تفقدّى كنم و او را نديدم، گفتم: فداى شما شوم، سرورم چه مى: ند؟
فرمود: اى عمّه! او را به كسى سپردم كه مادر موسى، موسى را به وى سپرد.
حكيمه مىگويد: چون روز هفتم فرارسيد، آمدم و سلام كردم و نشستم، فرمود: فرزندم را به نزد من آور و من سرورم را آوردم و او را در پارچهاى بود و با او همان كرد كه اوّل بار كرده بود، سپس زبانش را در دهان او گذاشت و گويا شسر و عسل به وى مىداد. سپس فرمود: اى فرزندم! سخنگوى و او گفت:
أشهد أن لا إله إلا الله و درود بر محمد و اميرالمؤمنين و ائمه طاهرين فرستاد، تا آنكه بر پدرش رسيد، سپس اين آيه را تلاوت فرمود: بسم االله الرحمن الرحيم و ما اراده مىكنيم كه بر مستضعفان زمين منّت نهاده، آنان را ائمّه و وارثان قرار دهيم و آنان را متمكن در زمين ساخته و به فرعون و هامان و لشكريان آنها آنچه را كه از آن برحذر بودند، بنمايانيم.
موسىبن محّد رواى اين روايت مىگويد از عقبه خادم از اين قضيه پرسش كردم، گفت: حكيمه است گفته است.
منبع پيشين