ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٠ - سه شنبه
چيزى شبيه عشق
سهيلا صلاحى اصفهانى
چند روز قبل از شنبه:
خدا همه چيز را آفريده بود. فقط جاى آدم خالى بود. كسى كه بتواند در چهره او بنگرد و زيبايى خود را تماشا كند. پس فرشتگان را گرد آورد و آنها را از اراده خود خبردار كرد. آنگاه تن آدم را از خاك ساخت و از روح بىپايان خود در او دميد و به فرشتگان امر كرد كه بر او سجده برند.
امتياز آدم و همسرش حوّا بر ديگر آفريدههاى ربوبى آن بود كه در دل هر دو چيزى شبيه عشق مىتپيد.
هيچ كس فكر نمىكرد فرزند آنها رسم عاشقى را زير پا بگذارد. بيچاره هابيل! چه زود رفت ...
شنبه:
خدا مىدانست كه اگر يك مرد ميان اين قوم با اين دلهاى تيره و فاسد پيدا شود، نوح است و بس. پس در گوش او چيزى زمزمه كرد، چيزى شبيه عشق. نوح برخاست و براى ابلاغ رسالتش بىآنكه مزدى طلبد، دست به كار شد. امّا كسى او را جدّى نگرفت. به امر خدا كشتىاى ساخت و عاشقان را زوج زوج در آن نشاند. كشتى كه به راه افتاد، آنان كه از قانون عاشقى سرپيچى كرده بودند به هلاكت رسيدند ...
يكشنبه:
خدا رازى را كه به نوح گفته بود براى ابراهيم بازگو كرد. چيزى شبيه عشق.
ابراهيم كه سر از پا نمىشناخت به ميان آتش افكنده شد و در حالى كه بوى ياسهاى سپيد و شقايقهاى سرخ، زمين و آسمان را پر كرده بود، به سلامت به در آمد.
بتها خوار شده بودند و نمرود در مانده. امّا قصه به همين جا ختم نشد.
اسماعيل از تشنگى به ستوه آمد و زمزم پاداش سعى هاجر گشت. پايههاى كعبه بالا رفت و ابراهيم عرقريزان آنچه را از خدا شنيده بود براى فرزندش تكرار مىكرد ...
دوشنبه:
فقط يك چيز مىتوانست بىتابى موسى را به آرامش و قرار بدل كند. از درخت صدايى شنيد، تلاوتى آسمانى، آوايى ملكوتى، چيزى شبيه عشق.
و موسى به راه افتاد. ديگر نه از فرعون واهمه داشت، نه دل نگران سرنوشت خود بود و نه حتى به شعيب مىانديشيد. او با بردبارى آزار فرعونيان و بهانهجويى اسرائيليان را تحمل مىكرد و آنگاه كه از گوساله و سامرى به خشم آمده بود و هارون را عتاب مىكرد گويى كسى دوباره او را به رسم عاشقان نويد داد و موسى همه آنچه را در طور آموخته بود يك جا پيشكش هارون كرد ...
سه شنبه:
زن يا مرد؟ براى خدا چه فرقى مىكند. مهم گوشى است كه مىشنود، چشمى است كه مىبيند و دلى كه هميشه زنده است حتى اگر حسهايش به هم آميخته شوند.
امروز خدا سر در گوش مريم گذاشت و چيزى شبيه عشق را با او نجوا كرد.
مريم جرئت يافت. پسركش را در آغوش گرفت و روانه شد به سوى همه عالم.
مسيح گفت بنده خداست. خدا به او كتاب داده و او را پيامبر