ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧ - از انتخاب تا ازدواج
شيعيان در موالات ما سبقت بجويى، تو را از سرّى مطّلع مىكنم و براى خريد كنيزى گسيل مىدارم. آنگاه نامهاى به خط و زبان رومى نوشت و آن را در پيچيد و به خاتم خود ممهور ساخت و دستمال زرد رنگى را كه در آن ٢٢٠ دينار بود بيرون آورد و فرمود: آن را بگير و به بغداد برو و ظهر فلان روز، در معبر نهر فرات حاضر شو و چون زورقهاى اسيران آمدند، جمعى از وكيلان فرماندهان بنى عباس، خريداران و جوانان عراقى دور آنها را بگيرند. چون چنين ديدى سراسر روز شخصى به نام عمر بن يزيد برده فروش را زير نظر بگير و چون كنيزى را كه صفتش چنين و چنان است از خريداران و اطاعت آنان سرباز زند، تو به آن مكاشف مهلت بده و تأملى كن، بنده فروش آن كنيز را بزند و او به زبان رومى ناله و زارى كند و بدان كه گويد: واى از هتك ستر من! يكى از خريداران گويد من او را ٣٠٠ دينار خواهم خريد كه عفاف او باعث مزيد رغبت من شده است و او به زبان عربى گويد: اگر در لباس سليمان و كرسى سلطنت او جلوه كنى در تو رغبتى ندارم، اموالت را بيهوده خرج مكن! برده فروش گويد: چاره چيست؟ گريزى از فروش تو نيست، آن كنيز گويد: چرا شتاب مىكنى بايد خريدارى باشد كه دلم به امانت و ديانت او اطمينان يابد، در اين هنگام برخيز و به نزد عمر بن يزيد برو و بگو: من نامهاى سربسته از يكى از اشراف دارم كه به زبان و خطّ رومى نوشته و كرامت، وفا، بزرگوارى و سخاوت خود را در آن نوشته است. نامه را به آن كنيز بده تا در خلق و خوى صاحب خود تأمّل كند اگر به او مايل شد و به آن رضا داد من وكيل آن شخص هستم تا اين كنيز را براى وى خريدارى كنم.
بشر بن سليمان مىگويد: همه دستورات مولاى خود- امام هادى (ع)- را درباره خريدارى آن كنيز به جاى آوردم و چون در نامه نگريست به سختى گريست و به عمر بن يزيد گفت: مرا به صاحب اين نامه بفروش! و سوگند اكيد بر زبان جارى كرد كه اگر او را به صاحب نامه نفروشد خود را خواهد كشت و در بهاى آن گفتوگو كردم تا آنكه بر همان مقدارى كه مولايم در دستمال زرد رنگ همراهم كرده بود توافق كرديم و دينارها را از من گرفت و من هم كنيز را خندان و شادان تحويل گرفتم و به حجرهاى كه در بغداد داشتم آمديم. چون به حجره درآمد نامه مولايم را از جيب خود درآورده و آن را مىبوسيد و به گونهها و چشمان و بدن خود مىنهاد و من از روى تعجب به او گفتم: آيا نامه كسى را مىبوسى كه او را نمىشناسى؟ گفت: اى درمانده و اى كسى كه به مقام اولاد انبيا معرفت اندكى دارى! به سخن من گوش فرا دار و دل به من بسپار كه من «مليكه» دختر يشوعا- فرزند قيصر روم- هستم و مادرم از فرزندان حواريون يعنى شمعون وصى مسيح است و براى تو داستان شگفتى نقل مىكنم: جدم قيصر روم مىخواست مرا در سنّ سيزده سالگى به عقد برادرزادهاش درآورد و در كاخش محفلى از افراد زير تشكيل داد: از اولاد حواريون و كشيشان و رهبانان سيصد تن، از رجال و بزرگان هفتصد تن، از اميران لشكرى و كشورى و اميران عشاير چهار هزار تن و تخت زيبايى كه با انواع جواهر آراسته شده بود، در پيشاپيش صحن كاخش و بر بالاى چهل سكّو قرار داد. چون برادرزادهاش بر بالاى آن رفت و صليبها افراشته شد و كشيشها به دعا ايستادند و انجيلها را گشودند، ناگهان صليبها به زمين سرنگون شد و ستونها فرو ريخت و به سمت ميهمانان جارى گرديد و آنكه بر بالاى تخت رفته بود بيهوش بر زمين افتاد و رنگ از روى كشيشان پريد و پشتشان لرزيد. بزرگ آنها به جدّم گفت: ما را از ملاقات اين نحسها كه دلالت بر زوال دين مسيحى و مذهب ملكانى دارد معاف كن! جدّم از اين حادثه فال بد زد و به كشيشها گفت: اين ستونها را برپا سازيد و صليبها را برافرازيد و برادر اين بخت برگشته بدبخت را بياوريد تا اين دختر را به ازدواج او درآورم و نحوست او را به سعادت آن ديگرى دفع سازم و چون دوباره مجلس جشن برپا كردند همان پيشامد اوّل براى دومى نيز تكرار شد و مردم پراكنده شدند و جدّم قيصر اندوهناك گرديد و به داخل كاخ خود درآمد و پردهها افكنده شد.
من در آن شب در خواب ديدم كه مسيح و شمعون و جمعى از حواريون در كاخ جدّم گرد آمدند و در همان موضعى كه جدّم تخت را قرار داده بود منبرى نصب كردند كه از بلندى سر به آسمان مىكشيد و محمد (ص) به همراه جوانان و شمارى از فرزندانش وارد شدند. مسيح به استقبال او آمد و با او معانقه كرد. آنگاه محمد (ص) به او گفت: اى روحالله! من آمدهام تا از وصى تو شمعون دخترش مليكا را براى اين پسرم خواستگارى كنم و با دست خود اشاره به «ابومحمد» صاحب اين نامه كرد. مسيح به شمعون نگريست و گفت: شرافت نزد تو آمده است. با رسول خدا (ص) خويشاوندى كن. گفت: چنين كردم، آنگاه محمد بر فراز منبر