ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٤ - نماز اوّل وقت
مى كردم. يقه بارانى ام را بالا مى دهم و سرم را به شيشه اتوبوس تكيه مى دهم، از پشت شيشه هاى دودى رنگ و بزرگش، باز هم مى توان خورشيد سرخ رنگ را ديد كه اولين پرتوهاى طلايى رنگش را سخاوتمندانه روى سر و صورت دشت پاشيده. چقدر دلم براى اين صحنه هاى زيبا تنگ شده بود. در فرانسه، هيچ گاه اين صحنه ها را نديدم. نمى دانم شايد به خاطر آسمان هميشه ابرى آن جا بود، شايد هم آسمان خراش هاى بى روح.
بفرما دكتر جون!
سرم را مى چرخانم. شاگرد راننده، كيكى را به طرفم دراز كرده.
- بفرماييد، اوستا گفت، حالا كه شما بيداريد، ناشتايى تان را بخوريد، بلكه ضعف نكنيد.
- متشكرم، اما الآن ميل ندارم.
- بخور دكتر جون! سهمت است. به بقيه هم مى دهيم.
گرچه تعارف نمى كنم، اما نمى دانم چرا شاگرد راننده، دست بردار نيست، به ناچار كيك و به دنبالش سانديس و نى را از او مى گيرم و تشكر مى كنم. نگاهم به پيرمرد كناردستى ام مى افتد. لب هايش كه تكان نمى خورد، مى فهمم خوابش برده. بار ديگر به جاده و بيابان و دشت هاى دو طرف جاده، چشم مى دوزم. سال ها پيش، وقتى، اين مسير را به طرف تهران، طى مى كردم، آن هم درست روى صندلى اول، دست چپ، طرف شيشه نشسته بودم. همه اش فكر مادرم بودم و نگرانى هاى مادرانه اش. براى قبولى در كنكور خيلى درس خواندم. مادرم مى گفت: چون نيت تو خير بوده، خدا كمكت كرده است. همين طور هم بود، چرا كه نمازهاى امام زمان (ع) كه مادرم مى خواند و دعاهاى من نيز، سرانجام جواب داد و قبول شدم. آن هم با رتبه اى كه از طرف وزارت علوم و دانشگاه، مستحق دريافت بورسيه، براى ادامه تحصيل در خارج از كشور شدم. مادرم شايد، فكر اين جايش را نمى كرد. يادم هست، وقتى شب قبل از پرواز، مرا تنها، كنار حوض، در حياط ديد، سراغم آمد و بغض آلود، نگاه پرمحبتش را ريخت توى چشمانم و گفت:
- يوسفم مى دانم اگر بروى ديار غربت، شايد، چند سال نتوانى بيايى ايران، برو، خدا پشت و پناهت. من توى همين خانه، تك و تنها، سر مى كنم و منتظر آمدنت مى شوم. فقط يك نصيحت مادرانه بهت بكنم، مى ترسم فردا صبح، وقت اين حرف ها نشود، ... دستى به خنكاى آب حوض زد و گفت:
- اگر خداى ناكرده، در ديار غربت، به سختى افتادى يا اصلًا دلت گرفت، مثل همين جا، كه به آقا، متوسل مى شدى، آنجا هم آقا و مولايت را فراموش نكن، او آقاى همه است، در هر جاى دنيا كه باشد، ايران و غير ايران ندارد. صدايش كه كنى، هر جا باشى به دادت مى رسد .... او را در ميان دستانم فشردم و روى گونه هاى خيس و مهربانش، بوسه اى از سر سپاس و قدردانى، نثار كردم. و فردا صبح، سرانجام ميان دود اسفند و صداى صلوات، از زير قرآن رد شدم و سوار بر اتوبوس، از يكى از شهرهاى مركزى ايران به سوى تهران به راه افتادم.
صداى گريه كودكى شيرخواره، مرا به خود مى آورد. كيك و سانديس، نزديك بود از دستم بيفتد. كودك، لحظه اى بعد، ساكت مى شود. اما بعضى مسافران كه از صداى گريه كودك بيدار شده اند، غرولندكنان، زمزمه هايى مى كنند و دوباره پلك روى هم مى گذارند .... كيك را باز مى كنم و لقمه كوچكى را با سانديس فرو مى دهم. تا چشم كار مى كند، بيابان است و تا گوش مى شنود، صداى نفس هاى سكوت. حالا ديگر آفتاب تازه درآمده، و سر شاخه هاى درختان بيابانى و سر كوه ها، رنگ آفتاب به خود گرفته است. چراغ هاى كوچك وسط سقف اتوبوس، خاموش شده است. اتوبوس بعد از نماز صبح حركت كرد و خيالم از بابت نماز صبح راحت شد. براى نماز ظهر اما، هنوز دل شوره دارم. گرچه، هنوز خيلى، زمان باقى است.
كيك و سانديسم تمام مى شود، دور ريختنى اش را به سطل قرمز كوچكى كه پايين صندلى آويزان است، تقديم مى كنم. پس پلك هايم را روى هم مى گذارم و با تكان هاى نرم اتوبوس، بار ديگر به پنج سال پيش برمى گردم.
... به هر سختى كه بود، پس از مدتى بالاخره، پايم به كشورى اروپايى، يا به قول مادرم، ديار غربت باز شد. همه چيز از ايران و تهران، قبلًا هماهنگ شده بود و تنها كارى كه بايد مى كردم، اين بود كه به دفتر كالج[١] بروم و خودم را با مدارك كاملم و معرفى نامه از طرف وزارت علوم ايران، به آن ها معرفى و نشان دهم. همه چيز خوب پيش مى رفت، جز يك مشكل و اين كه فاصله كالج تا خانه اجارى ام خيلى زياد بود. و تنها يك اتوبوس، هر روز صبح، اين مسير را طى مى كرد. يعنى از خارج شهر، شروع مى شد و مقصد آن، مركز شهر لندن بود.
وقتى، مشكلم را با مسئولان كالج، در ميان