ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٧ - نقطه، ته خط (حرف هاى دم رفتن)
نقطه، ته خط (حرفهاى دم رفتن)
١. دى ماه رسيد. ماه آزمون و امتحان. ماه اضطراب و دلهره و ماه بى خوابى كشيدنها. ماه تلاش براى خواندن و حفظ كردن. ماه به خاطر سپردن و انباشته كردن حافظه از واژهها، جمالت، صفحات، شكلها، نمودارها. بالأخره ... برنامه امتحانى در اختيارمان قرار مىگيرد. شنبه رياضى، يكشنبه، فارسى، سه شنبه فيزيك، ... و كلى با خود كلنجار ميرويم كه چگونه بايد در اين فرصت كوتاه از عهده خواندن اين همه درس برآييم. ما كه هميشه شب
امتحانى هستيم، خودمان را محدود مى كنيم. از مهمانى ها كم مى كنيم. تلويزيون و برنامه هايش كه مثل نان شب واجب بود، تعطيل ميشود. ديد و بازديدها متوقف مى شود. رفت و آمدها، تماس ها،Mail ها، و تفريح و سرگرمى ها به حداقل ميرسد. خالصه يك جورهايى در قرنطينه قرار مى گيريم.
سكوتى سنگين و نفسگير بر همه ى اهل خانه سايه مى اندازد.
همه كارهاى اضافى و حاشيههاى زندگى را به زحمت از ذهنمان بيرون مىريزيم. گويى كه بايد در شب تاريكى از راه به سرعت عبور كنيم! نفس كشيدن هم سخت مىشود! در اين ماراتن بايد گامهاى بلندى را به دشوارى برداشت. در اين هياهوى بزرگ براى هيچ، يعنى همان امتحان، چند سؤال ديگر ذهنم را به خود مشغول كرده است. درستى يا غلطى اين سؤالات و نتيجهگيرى به عهده خودتان:
چه زمانى بايد فضاى ذهنى ما براى امتحان اصليمان، يعنى زندگى، آماده شود؟ چگونه بايد جادههاى پر فراز و نشيب عمرمان را مهياى آن امتحان اصلى كنيم؟ چه كسى در منظومه هستى خود به فرصتهاى از دست رفته پشت سر و زمان هاى كوتاه پيش رويش نگاه مىكند؟ چگونه بايد از اين آزمون، كه سختترين ودشوارترين امتحان ممكن است، سربلند بيرون آمد؟ چه كسى مىتواند اين راه را طى كند؟ چه كسى مىداند كه اين راه را چگونه بايد رفت؟ يا با چه تدبيرى بايد در اين امتحان، كه تكرار شدنى هم نيست، و جدى مجهولى است كه بايد پاسخش را يافت، موفق شد؟
فكر نمىكنيد كه اين امتحان در كنج خلوت وجود ما قرار گرفته و گم شده است؟
٢. به تقويم كه نگاه كنى، مىبينى ذى حجه است. فصل حج و زيارت خانه محبوب است. عيد غدير و ولايت مولايمان و عيد قربانى كردن بهترين سرمايههاى زندگى است. ماهى كه بوى مدينه مىدهد. بوى آشناى شهرى كه با غريبانهترين
خاطرات تاريخ به ما مىنگرد. زمان هجرت فرا رسيده است.
. ميخواهى كبوترانى را بدرقه كنى كه قبل از نشستن و دانه بر چيدن از خاكهاى كبود بقيع، آنها را با عصبانيت پرواز مى دهند كه نكند دوباره بنشينند و جلد اين حرم شوند.
آنها نمىخواهند به هيچ مرغ مهاجرى در اين جا، اجازه لانه ساختن بدهند و فكر مىكنى اين همان درس بزرگ تاريخ است كه بايد كوچ كردن را مثل مولايت بياموزى.
ميان دو راهى بزرگى ماندهاى. يا بايد از اين پنجرههاى كه هميشه آفتاب از لاى آنها مىدرخشيده و به تو سلام مىكرده است، چشم بردارى؛ يا به آن نگين سبز خاتم ميان چلچراغهاى زيبايش سلام كنى. چگونه مىخواهى از اين سرزمين دل بكنى؟
بىاعتنا به نادانهاى سرخ پوشى كه حتى گام برداشتن عاشقانه در «بينالحرمين» را شرك ميدانند، سلامى به دختر رسول خدا (ص) مىدهى:
«السلام عليك يا فاطمه الزهرا (س)»
و نمىدانى كه اين سلام را به كدام سمت بايد بدهى؟ به سمت آشيان بى سرپناه خاكآلود و بيشمع و چراغ بقيع؛ يا به
سمت شكوه و بزرگى، و نور و روشنايى «مسجدالنبى»؟
خالصه سلام مىدهى و عبور مىكنى. بايد عبور كرد. بايد كوچ كرد. فصل حج رسيده است.
يا حق