ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - ايّام حج
ايّام حج
در هشتم شهريور ماه سال ١٣٧٨ كاروان زيارتى حج عمره به شماره ١٧١٣٨ عازم سفر حج بود. اين كاروان با همه كاروانهايى كه به سفر حج رفته بودند، يك فرق عمده داشت و آن اين كه در كيف دستى كودكان و نوجوانان اين كاروان يك دفترچه كوچك خاطرات بود.
سرپرست كاروان، آقاى محسن صديق خاكى، كه آن روز صبح براى هماهنگ كردن كاروان آرام و قرار نداشت، به من پيشنهاد كرد تا با راهنمايى كودكان و نوجوانان كاروان، از آنها بخواهم خاطرات سفر خود را بنويسند تا براى اولين بار ما شاهد سفرنامه حج كودكان و نوجوانان ايران باشيم.
اين پيشنهاد براى من نيز بسيار جالب بود. مى دانستم نوشتن سفرنامه حج، آن سفر را جاودانه مى كند. در طول تاريخ ميليون ها نفر به سفر حج رفته بودند كه حالا هيچ اسمى و يادى از آنها نيست، اما وقتى يازده قرن پيش نويسنده و شاعرى چون ناصرخسرو به اين سفر رفت، آن سفر با سفرنامه اى كه ناصرخسرو نوشت جاودانه شد، و يا بعدها جلال آل احمد و دكتر شريعتى نيز با نوشتن سفرنامه هايى خاطره اين سفر الهى را جاودانه كردند و حالا قرار بود در جمع كاروانى باشيم كه كودكان و نوجوانان آن مى خواستند، اين سفر ١٥ روزه را جاودانه كنند تا هم در خاطره ها بماند و هم به همه كودكان و نوجوانانى كه بعد از اين قصد سفر حج را دارند، بگويد: «دفترچه خاطرات يادت نرود.» شايد اين خاطره ها را به شكل كتاب منتشر كنيم.
مصطفى حسن بيگى ١١ ساله
دوشنبه ٨/ ٦/ ٧٨
از هواپيما خارج شديم و به سالن فرودگاه جده رفتيم. نمازمان را خوانديم. بعد از فروشگاه ها ديدن كرديم، وسايل جالبى دارد ولى خيلى گران است. خسته هستم و پاهايم درد مى كند ولى خوشحالى فراوانم خستگى راه را از من مى گيرد.
سالن فرودگاه خيلى بزرگ است. دماى جده ٣٤ درجه بالاى صفر است، همراه با رطوبت فراوان، چون كنار دريا قرار دارد. اما فرودگاه هواى خوبى دارد و خنك است ...
يك ساعت در فرودگاه معطل شديم. بعد با اتوبوس به طرف مدينه راه افتاديم اتوبوس تلويزيون و كولر دارد و خنك است. در اين جا ساعت را يك ساعت و نيم به عقب كشيده ايم. به پدرم مى گويم، گرسنه ام شده و او به ساعتش نگاه مى كند و مى گويد: «ما به وقت تهران غذا خورديم، ولى به وقت جدّه گرسنه مان شده است.»
وقتى اتوبوس وارد شهر شد، همه به دنبال مسجد النبى مى گشتند، تا چشم مان به گنبد سبز مسجدالنبى خورد، همه