ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٢ - عيد قربان
عيد قربان
آسمان تيره و مه آلود بود. بوى خاك نم آلود همه جا را برداشته بود. اسماعيل (ع) آرام، قدم برمى داشت. ابراهيم (ع) هم از پى او مى رفت. امّا گام هايش كمى مى لرزيد. بغض تلخى راه گلويش را بسته بود. سر بلند كرد و به آسمان چشم دوخت. زير لب ذكر مى گفت قدرى آرام تر شد. اما هنوز آشفته و پريشان بود. اسماعيل (ع) ناگهان به عقب برگشت و به روى پدر لبخند گرمى زد.
وقتى رسيدند، اسماعيل (ع) به سرعت همان جا نشست و سرش را پايين گرفت: «پدر جان! درنگ نكن قبل از اين كه نگاهت در چشمانم بيفتد، تيغ را بكش». ابراهيم (ع) دسته تيغ را لمس كرد. دوباره گفت: «پدرجان، شك نكن. اين فرمان الهى است. جاى فكر و درنگ ندارد!» ابراهيم (ع) چندين بار تيغه ى نقره اى و تيز را بر گردن اسماعيل (ع) گذاشت. اما تيغ، كوچكترين خراشى بر گردن اسماعيل (ع) وارد نكرد.
ابراهيم (ع) سربلند كرد و به آسمان نگاه كرد. نور زيبا و درخشانى از گوشه اى از آسمان مى تابيد. ناگهان صداى فرشته وحى، در فضا پيچيد؛ «اى ابراهيم؛ بشارت بر تو كه قربانى ات پذيرفته شد و از آزمون الهى سربلند و پيروز بيرون آمدى حال مى توانى به جاى فرزندت، گوسفند را در راه خدا قربانى كنى ...» ابراهيم (ع) كه بارها در كوره ى آزمون هاى مختلفى گداخته شده بود، اين بار از سخت ترين آزمايش الهى پيروز بيرون آمده بود. وجود ابراهيم (ع) قبل از آن كه لبريز از عشق به اسماعيل (ع) باشد، سرشار از مهر و عشق و دلدادگى به خدا شده بود. و اين رمز رسيدن به مقام «خليل اللهى»[١] حضرت ابراهيم (ع) بود.
روز قربانى كردن هواهاى نفسانى در قربانگاه عشق بر عاشقان مباركباد
پى نوشت:
[١]. خليل الله: دوست خدا، لقب حضرت ابراهيم (ع) است.