ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٠ - مهمان
داشت و همان طور كه بلند بلند حرف مى زد، شكم و دست هايش را مى خاراند. پيرمرد مى گفت:
- «خجالت بكش! چرا سهمت را نمى دهى؟ مى خواهى آبروى قبيله ات را ببرى؟ مى خواهى آبروى مكه را ببرى؟»
بعد هم افسار شترمان را كه كنار حياط بود، گرفت و به راه افتاد. پدرم خودش را دوان دوان رساند و افسار شتر را از دستش كشيد.
- «چرا سرت را پايين مى اندازى و بى اجازه به خانه من وارد مى شوى؟ برو بيرون! همين حالا! وگرنه، گردنت را مى شكنم.»
بعد هم پيرمرد را كشان كشان تا بيرون خانه برد و در را بست. باورم نمى شد پدرم اين قدر خشمگين باشد. فريادش در خانه و كوچه پيچيد: «من به شما بدهكار نيستم. جاى ديگرى گدايى كنيد.»
تازه خدمتكار براى مهمان ها آب آورده بود، تا دست هايشان را بشويند كه باز صداى در بلند شد، اين بار پدرم به من مهلت نداد و خودش به طرف در دويد. شك نداشتم كه پدر اين بار هر كه را كه فرستاده بودند، زير مشت و لگد مى گرفت. من هم به حياط دويدم و چند قدم آن طرف تر ايستادم. در كه باز شد پدر جا خورد. پسر بچه اى هم سن و سال من پشت در ايستاده بود و لبخند مى زد. سلام كرد.
پدرم گفت: «چه كار دارى؟ كى هستى؟» پسر با لبخند جواب داد: «مهمان؛ اگر اجازه بدهيد.»
پدر با ترديد از جلوى در كنار رفت. پسر وقتى وارد شد، دوباره بلند سلام كرد، بعد هم مرا ديد و خنديد. لباس هايش به خوبى لباس هاى ما نبود، اما از سفيدى و تميزى آدم را ياد پنبه مى انداخت دست هايم را كه چرب و كثيف بود، پشتم قايم كردم و به پسر زل زدم. پدرم اين بار آرام تر گفت كه «اسمت را نگفتى؟»
پسر خنديد و گفت: «محمدم، پسر عبدالله»
پدرم انگار او را شناخت: «روح عبدالله شاد باشد، جوان خوبى دارد».
محمد، آرام و راحت حرف مى زد: «پدربزرگم هميشه از شما تعريف مى كند. مى گويد شما از نيكوكاران و بخشندگان مكه هستيد. او به شما سلام رساند و احوالپرسى كرد. گفت اگر امسال هم مى خواهيد در برگزارى حج و پذيرايى از زائران سهيم شويد، بفرماييد. اگر هم مشكلى داريد، بگوييد تا ما بدانيم و فكر ديگرى بكنيم. يا اگر كارى از دست ما براى شما برمى آيد، بگوييد.»
پدرم چند لحظه ساكت ماند، بعد چند بار به محمد، من و در و ديوار حياط نگاه كرد. وقتى نگاهش رو به زمين بود گفتك «نه، مشكلى ندارم، اصلًا گندم ها و شترها را آماده كرده بودم ... همين حالا مى توانيد ببريد».
محمد باز هم لبخند زد و تشكر كرد: «اجر شما با خداى كعبه، زندگى شما پربركت باشد، مى دانستم كه مثل هر سال در اين كار خير شريك مى شويد».
پدرم نگاهى به آسمان انداخت و آهى كشيد، چند ابر كوچك، تندى آفتاب را كم كرده بودند. پدر گفتك «آن دو نفر آبروى مرا جلوى مهمان هايم بردند، بى ادبى كردند ... از عصبانيت مى خواستم ... من نمى خواستم سهمم را ندهم، اما آنها ...» محمد آرام گفت: «اگر اجازه بدهيد من بروم و به پدربزرگم خبر بدهم» انگار نمى خواست پدرم بيشتر از اين عذرخواهى كند. از در كه خارج مى شد، برگشت و به من لبخند زد. پدرم با صداى بلند گفت: «به عبدالمطلب بگو امسال يك شتر بيشتر گندم خواهم فرستاد». بعد پدر مثل بچه ها خنديد و آرام گفت: «چقدر يتيم عبدالله دوست داشتنى است».