ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٩ - مهمان
مهمان
مهمان هاى پدر همه غريبه بودند. بچه هم نداشتند. پدر دستش را روى سينه گذاشته بود و پشت سر هم مى گفت: «خوش آمديد- بفرماييد!» پدر و خدمتكارمان آن ها را به مهمان خانه بردند. من كنار حياط توى سايه يك نخل بلند نشستم. با سنگ ريزه ها شكل يك شتر را روى زمين كشيده بودم كه كسى در زد.
در بزرگ خانه ناله اى كرد و باز شد. مردى كه پشت در بود، نه جوان بود و نه پير، مثل پدرم. اما قدى بلند و شانه هايى پهن داشت. دستش را بالاى چشم هايش گرفته بود كه آفتاب به چشمش نخورد و با بى حوصلگى گفت: «به پدرت بگو سهمش را بدهد!».
من كه نفهميدم چه مى گويد، به او نمى آيد كه مهمان پدر باشد، پدرم وقتى رسيد، صداى مرد بلندتر شد:
- «چرا بدقولى مى كنى؟ مگر قرار نبود هر سال، بار پنج شتر، گندم بدهى؟ ... چند روز ديگر حج شروع مى شود! ...
شهر پر از بازرگانان و تاجران مى شود ...»
مرد تند تند حرف مى زد، پدرم آهسته مى گفت: «اين چند روز خيلى گرفتار بودم».
از صداى مرد چند نفر از مهمان ها از اتاق بيرون آمدند انگار پدرم نمى خواست مهمان ها چيزى از موضوع بفهمند. انگشتش را روى دماغ گذاشت و از مرد خواست كه ساكت شود. اما او باز هم همان حرف ها را تكرار مى كرد. پدر عصبانى شد و گفت: «اصلًا اگر ندهم چه كار مى خواهيد بكنيد؟ برو! نمى خواهم بدهم».
ترسيدم، يادم نمى آمد پدرم با كسى دعوا كرده باشد بعد هم مرد بلند قد را به بيرون هل داد و تا او بخواهد به خود بجنبد، در را محكم بست. مهمان ها به هم نگاه كردند و به مهمان خانه برگشتند. سايه نخل كوچك و كوچك تر مى شد، ديگر چيزى به ظهر نمانده بود.
يكى از مهمان ها تكه بزرگى از گوشت را با دندان كند و بعد گفت: «خب، مرد حسابى! چرا به قولى كه داده اى عمل نمى كنى؟ از هميشه رسم بوده كه ثروتمندان مكه از تاجرها و شاعرهايى كه موقع حج به مكه مى آيند، پذيرايى كنند. مگر نبايد مهمان نوازى كرد؟»
حرف هايش طعنه آميز بود. پدرم چيزى نمى گفت سرش پايين بود و گوشت و خرما را لاى نان مى گذاشت. خدمتكار ايستاده بود و همه را باد مى زد. وقتى كه در زدند، كاسه آب خنك را زود سر كشيدم و به حياط رفتم تا در را باز كردم، پيرمرد كوتاه قدى مرا هل داد و وارد خانه شد از ترس عقب رفتم. موهاى سفيد كم پشتى