ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٨ - ساقه هاى نياز
سلام بر تو
... و آسمان كبود بود.
ستارهها به رقص خون درآمدند.
كسى نگفت: عاشقان مرگ! صبحتان بخير!
چقدر حرف، ميان سر، و نيزههاى آتشين، ميان ترد ساقهها و برگها، و بارش هميشه تگرگها.
ميان هر چه آتش است و هر چه سر.
ميان آنكه مىنوشت: «عشق و سرنوشت»
سه روز رفت و هيچ كس به جز خدا غزل نخواند ...\*
سلام! سلام بر تو كه در فصل باران، باريدى، با قطراتى از آتش؛ و سلام بر تو كه آيت عشق را در وجود او يافتى و جان را فداى معشوق ساختى. سلام بر تو كه ترنّم ناله «هل من ناصر ينصرنى»، باغهاى غيرت و رشادت و ايثار را در وجودت پرورانده و چشمهسار عشق را در اعماق وجودت جوشانده و اما تو كيستى؟
خواستم بگويم تو «حبيب» ى آن كه در عاشورا محبوب دلها شد و محبت حسين را سرلوحه دل خويش قرار داد. اما از «زهير» شرم كردم پس تو زهيرى. همان كه در عاشورا چون زهرهاى درخشيد. ولى مگر مىتوان حماسه «حرّ» را فراموش كرد؟ ....
\*\*\*
ساقه هاى نياز
مهدى جان!
اى كاش مىدانستم چشمان پاك كدامين خاك حضور سبز تو را به تماشا نشسته است و بر نرمى قدمهايت بوسه مىزند.
مولاى من!
اى كاش مىدانستم كدامين سرزمين غريب با وجود نازنين تو آشنايى دارد و آغوش خويش را براى مهربانىهايت گشوده است.
يابن الحسن!
سخت است براى من كه سايه تمام مردم از ميان كوچه نگاهم بگذرد، اما پنجره چشمانم به روى خورشيد زيباى تو بسته باشد و باغ دلم از بهار صدايت بىنصيب بماند.
اى يوسف دور از وطن!
سخت است براى من كه از اشك فراقت، بىطاقت شوم، در حالى كه مردمان ياد تو را از خاطر برده باشند.
اى فرزند ماههاى تابان!
(\*) از شعر سيد محمد على موسوى، مجله اهل قلم، شماره ٣.