ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٥ - ماه ترين
ماه ترين
شب از نيمه گذشته، اما خواب همچنان از چشمانم گريزان است. نسيم سحرى هر از گاهى مىوزد و اشكهايم را از مژه مىتكاند و بر صورتم جارى مىكند. باز هم جمعهاى گذشت و بايد روزها را شماره كنم تا جمعهاى ديگر از راه برسد. تاريكى، سكوت و سينهاى پر از سوز. همصحبتى مىخواهم تا اندوهم را با او واگويه كنم ... غلتى مىزنم و چشم در چشم ماه مىدوزم. خسته به نظر مىرسد. با زبان دل، سلامش مىكنم و با گوش جان مىشنوم كه غمناكتر از من جواب مىگويد.
با خود فكر مىكنم، شايد از اينكه طلوع كرده بىآنكه از فرج خبرى باشد، اندوهناك است. شايد از فراق و دورى خسته شده، و مگر ماه، تفاوت بين روزهاى هفته را مىفهمد؟ ... پلكها را بر هم مى نهم و خسته از روزهاى بىمولا، پرنده افكارم را تا فراسوى افقها پرواز مىدهم ...
... واقعاً شگفتآور است. هرگز فكر نمىكردم راه به آن تاريكى و وحشتانگيزى، سرانجام به چنين منبع نور و روشنايى ختم شود، بىآنكه خود بفهمم در هالهاى از نور قرار مىگيرم. فضاى كهكشان نيز مثل نيمه شبهاى زمين بار سنگين سكوت را به دوش مىكشد. ماه با تمام وجد پيش رويم است. تكهاى ابر زير پايم مىلغزد. ماه را مىگيرم تا نيفتم. اگر چه از لمس آن هيچ احساسى ندارم. نه خوشم مىآيد، نه تنفر پيدا مىكنم. هيچ بويى هم نمىدهد. ماه چرخ مىخورد و من در حالى كه بر تكه ابرى سوارم، به دنبال بهانهاى براى آغاز صحبت، شانه به شانهاش چرخ مىخورم. خيلى طول نمى كشد كه سكوت ممتد ميان ما با ناله او كوتاه مىشود: «باز هم نيامد ... ناگزير بايد صبر كرد ...» معنى حرفهايش را نمىفهمم، مىپرسم: «ببخشيد! از كه حرف مىزنى؟» و او بى آنكه نگاهم كند مىرود و تنها صدايش به گوش مىرسد: «ماه هميشگى آسمانها و زمين، بهانه برقرارى جهان ... افسوس كه باز هم بايد بروم تا او را بيابم ...» مات و مبهوت ماندهام. چقدر حرفهايش شبيه منتظران است. مىخواهم از انتظار بپرسم، اما شايد اهل اين حرفها نباشد. تشنهاى پياده در بيابان و از قافله جا مانده را مىمانم كه از سيرابى سواره رد قافله را مىپرسد. صداى ماه تكانم داد:
- ... اى ماه! مبادا از پاى بنشينى، ... چرخ ... تندتر ... تندتر ...، بگذار روزها طى شود و جمعه فرا رسد ...