ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - مباهله
به پيامبر مىرساند. پيام اين است:
«هر كس پس از روشن شدن حقيقت، با تو به انكار و مجادله برخيزد، [به مباهله دعوتش كن] بگو بياييد، شما فرزندانتان را بياوريد و ما هم فرزندانمان، شما زنانتان را بياوريد و ما هم زنانمان. شما جانهايتان را بياوريد و ما هم جانهايمان، سپس با تضرع به درگاه خدا رويم و لعنت او را بر دروغگويان طلب كنيم.»[١]
پيامبر پس از انتقال پيام خداوند به آنان، اعلام مىكند كه من براى مباهله آمادهام. دانشمندان مسيحى به هم نگاه مىكنند، پيداست كه برخى از اين پيشنهاد اسقف رضايتمند نيستند، اما انگار چارهاى نيست.
زمان مراسم مباهله، صبح روز بعد و مكان آن صحراى بيرون مدينه تعيين مىشود.
دانشمندان مسيحى موقتاً با پيامبر خداحافظى مىكنند و به اقامتگاه خود باز مىگردند تا براى مراسم مباهله آماده شوند.
صبح است، شصت دانشمند مسيحى در بيرون مدينه ايستادهاند و چشم به دروازه مدينه دوختهاند تا محمد با لشكرى از ياران خود، از شهر خارج شود و در مراسم مباهله حضور پيدا كند.
تعداد زيادى از مسلمانان نيز در كنار دروازه شهر و در اطراف مسيحيان و در طول مسير صف كشيدهاند تا بيننده اين مراسم بىنظير و بىسابقه باشند.
نفسها در سينه حبس شده و همه چشمها به دروازه مدينه خيره شده است.
لحظات انتظار سپرى مىشود و پيامبر در حالى كه حسين را در آغوش دارد و دست حسن را در دست، از دروازه مدينه خارج مىشود. پشت سر او تنها يك مرد و زن ديده مىشوند. اين مرد على است و اين زن فاطمه.
تعجب و حيرت، همراه با نگرانى و وحشت بر دل مسيحيان سايه مىافكند.
شرحبيل به اسقف مىگويد: نگاه كن. او فقط دختر، داماد و دو نوه خود را به همراه آورده است.
اسقف كه صدايش از التهاب مىلرزد، مىگويد:
«همين نشان حقانيت است. به جاى اين كه لشكرى را براى مباهله بياورد، فقط عزيزان و نزديكان خود را آورده است، پيداست به حقانيت دعوت خود مطمئن است كه عزيزترين كسانش را سپر بلا ساخته است.»
شرحبيل مىگويد: «ديروز محمد گفت كه فرزندانمان و زنانمان و جانهايمان. پيداست كه على را به عنوان جان خود همراه آورده است.»
«آرى، على براى محمد از جان عزيزتر است. در كتابهاى قديمى ما، نام او به عنوان وصى و جانشين او آمده است ...»
در اين حال، چندين نفر از مسيحيان خود را به اسقف مىرسانند و با نگرانى و اضطراب مىگويند:
«ما به اين مباهله تن نمىدهيم. چرا كه عذاب خدا را براى خود حتمى مىشماريم.»
چند نفر ديگر ادامه مىدهند: «مباهله مصلحت نيست. چه بسا عذاب، همه مسيحيان را در بر بگيرد.»
كمكم تشويش و ولوله در ميان تمام دانشمندان مسيحى مىافتد و همه تلاش مىكنند كه به نحوى اسقف را از انجام اين مباهله بازدارند.
اسقف به بالاى سنگى مىرود، به اشاره دست، همه را آرام مىكند و در حالى كه چانه و موهاى سپيد ريشش از التهاب مىلرزد، مىگويد:
«من معتقدم كه مباهله صلاح نيست. اين پنج چهره نورانى كه من مىبينم، اگر دست به دعا بردارند، كوهها را از زمين مىكنند، در صورت وقوع مباهله، نابودى ما حتمى است و چه بسا عذاب، همه مسيحيان جهان را در بر بگيرد.»
اسقف از سنگ پايين مىآيد و با دست و پاى لرزان و مرتعش، خود را به پيامبر مىرساند. بقيه نيز دنبال او روانه مىشوند.
اسقف در مقابل پيامبر، با خضوع و تواضع، سرش را به زير مىافكند و مىگويد: «ما را از مباهله معاف كنيد. هر شرطى كه داشته باشيد، قبول مىكنيم.»
پيامبر با بزرگوارى و مهربانى، انصرافشان را از مباهله مىپذيرد و مىپذيرد كه به ازاى پرداخت ماليات، از جان و مال آنان و مردم نجران، در مقابل دشمنان، محافظت كند.
خبر اين واقعه، به سرعت در ميان مسيحيان نجران و ديگر مناطق پخش مىشود و مسيحيان حقيقتجو را به مدينه پيامبر سوق مىدهد.
پىنوشتها:
برگرفته از مجله بشارت، شماره ١.
[١]. «إِنَّمَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ». آل عمران (٣)، آيه ٥٩.
[٢]. «فَمَنْحَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ، فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ». آل عمران (٣)، آيه ٦١.