ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٦ - سنت هاى نيكو
سنت هاى نيكو
داستان ازدواج آيت الله سيّد محمّد حسن نجفى قوچانى معروف به آقا نجفى قوچانى
در ابتداى امر نام آقانجفى قوچانى نام ناشناختهاى به نظر مىآيد، ولى وقتى كه نام «سياحت غرب» يا «سرنوشت ارواح پس از مرگ» به ميان مىآيد، آن وقت چهره اين عالمِ دانشور به عنوان نويسنده اين كتاب، از غبارِ غربت زدوده مىشود. همچنين او با نوشتن كتاب سياحت شرق علاوه بر شرح حال خود، چگونگى زندگى طلبگى و وضع اجتماعى آن زمان (حدود ١٣١٠ تا ١٣٣٨ هجرى قمرى) را در قوچان، مشهد، اصفهان و نجف را با بيانى ساده و شيرين نگاشته است.
ما در اينجا داستان ازدواج او را با زبان خودش (البته با تلخيص و ويرايش) از كتاب سياحت شرق نقل مىكنيم:
در نيمه ماه رجب سال ١٣٢٥ قمرى، مطابق مرسوم همه ساله جهت زيارت سيّدالشهداء (ع) از نجف راهى كربلا شدم.
در ميان صحنِ امام حسين (ع)، يكى از رفقاى خراسانى مرا ديد و گفت: «فلانى! اگر زن مىخواهى، مثل هميشه كه زيارت حبيببن مظاهر را مىخوانى، بعد از آن دو ركعت نماز و يك سورهياسين به نيت هديه به روح حبيب بخوان و بعد از آن حاجت خود را بخواه؛ كه به زيارتى ديگر نمىآيى، الا آن كه ازدواج كرده باشى!»
گفت: «همين طور است كه مىگويم، تجربه شده است».
القصه! من رفتم همين كار را كردم. ولى وقت حاجت خواستن گفتم:
«حبيب! من زنى مىخواهم كه با او به خوبى و خوشى زندگانى كنم. حال مرا بسنج، كه من ازعهده مخارج خود برنمىآيم، تا چه رسد به زن و بچه كه حقيقتاً جهنم دنياست. يا حبيب! خوب چشمهايت را باز كن كه من گاهى بىشام و ناهار ماندهام و رو نداشتهام كه از رفقا پول قرض كنم؛ با زن و بچه ممكن نيست كه به بىغذايى صبر كنم و قرض خواستن هم از كوه احد براى من سنگينتر است. حاجت من فقط زن گرفتن نيست بلكه با زندگانى متعارف به حال خود كه زياد از طرف زن و خرجى او در سختى نباشم و در خجالت هم نيفتم. اين هم تا نيمه شعبان يعنى يك ماه ديگر هم كه من دوباره از نجف براى زيارت مىآيم، بايد درست بشود، چنانچه اينطور زن گرفتن از دست تو برنمىآيد، يك قدم هم راضى نيستم براى من بردارى و قوز بالاى قوز بسازى! والسّلام».
فرداى آن روز به نجف بازگشتم و مانند سابق مشغول درس و بحث شدم و آن مطلب هم از يادم رفت.
ده روز بعد، شب عيد مبعث از حرم اميرالمؤمنين (ع) خارج مىشدم كه دو نفر از رفقاى خراسانى كه در ميان صحن نشسته بودند، مرا صدا زدند. رفتم كنار آنها نشستم. يكى از آنها عيالى از كربلا گرفته بود، به من گفت: «چرا زن نمىگيرى؟»
گفتم: «مگر تو مرا نمىشناسى؟ من با چه چيزم زن بگيرم؟»
گفت: «زن گرفتن چيزى نمىخواهد و تفاوتى هم در خرج پيدا نمىشود. من سالهاست كه زن گرفتهام و تجربه نمودهام».
گفتم: «يعنى چه! چنين چيزى ممكن نيست!»
او هم شروع كرد با دلايل به اثبات اين مطلب كه تفاوت در خرجى پيدا نمىشود او گفت: «اولًا: توسالهاست كه سهميه نان آخوند خراسانى را نمىگيرى. بر عهده من كه سهميه تو را وصل كنم؛ ثانياً: آن خرجى كه تو خرج مهمان در ايام مجردى مىكنى (چون من رفقا را زياد مهمان مىكردم) خرج زن مىكنى. تنها تفاوتى كه در خرج مىشود، ١٥ تومان كرايه خانه در سال است كه بايد به طريقى جبران كنى».
گفتم: «اگر تفاوت فقط پانزده تومان در سال است كه خيلى دير شده است. همين الان برخيز براى من زن پيدا كن».
گفت: خويشان كربلايى من فعلًابه زيارت آمدهاند و در