ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٤ - ٢ انگيزه هاى استعمارى
اهميت اين دو را اندك جلوه دهند و مردم را از اطراف آنها پراكنده سازند و براى فريب سادهلوحان و بدگمانان پردههاى ضخيمى بر تاريخ درخشان اسلامى بيفكنند. اما اظهارنظرهايى كه تحت اين نقابها و پوششها انجام مىپذيرد، به سخنان و اظهارنظرهاى احساسى و عاطفى شبيهتر است و لذا نمىتواند مقبول نظر پژوهندگان واقع شود.
گروهى از خاورشناسان آلمانى و يهودى همچون «ويلژف گلدزيهر» و بول به اين باور گراييدهاند كه قرآن پس از وفات پيغمبر (ص) و در همان دوران صدر اسلام تحريف و تبديل شده است.
اينان همچنين درباره شخص پيغمبر (ص) مىگويند كه آن حضرت مبتلا به صرع بود! و آنچه را كه وى وحى مىناميد همان سخنانى بوده كه در پى نوبههاى صرع بر او فرود مىآمد! پيغمبر در حالت صرع، تعادل خود را از دست مىداد، عرق مىكرد و دچار تشنجات بسيارى مىشد و كف از دهانش بيرون مىآمد آن گاه چون بهبود يافت ادعا مىكرد كه به او وحى شده است و سپس آنچه را كه وحى پروردگارش مىپنداشت، بر مؤمنان مىخواند. ٧
گروهى از خاورشناسان منصف و به خصوص «سرويليام موير» در كتاب خود به نام زندگى محمد به اين ادعاهاى دروغ پوشالى پاسخ گفتهاند. آنچه موير در اين كتاب درباره مقام قرآن و عدم تحريف آن گفته خود بهترين رديه بر اين شرارتها و كينهتوزىهاى كوركورانه است. موير سخنان اين مستشرقان را فرار از بحث استوار علمى تلقى كرده است.
وى در اين كتاب به بحث درباره پديده وحى پرداخته و دروغها و ادعاهاى نادانان درباره حالات صرع آن حضرت را نفى كرده است. وى مىگويد:
كسى كه به صرع مبتلاست از آنچه كه در اثناى اين حالت بر او واقع مىشود چيزى به ياد نمىآورد. زيرا حركت شعور و انديشه كاملًا در اين حالت متوقف مىماند. ٨
اين نكتهاى است كه ما در حالت بىهوشى و اغما هم آن را آشكارا مشاهده مىكنيم. پدر «هنرى لامنس» و «ون هامر» نيز عقيده «موير» را درباره تفاوت ميان حالت صرع و وحى، تأكيد كردهاند. ٩
برخى از اين خاورشناسان نيز ادعا مىكنند كه پيامبر (ص) جادوگر بوده و از آنجا كه از رسيدن به مقام پاپ ناكام مانده دست به اختراع آيين جديدى زد تا از دوستانش انتقام گيرد. ١٠
«اميل در منگهام» يكى از مستشرقانى است كه به اين ياوهگويى رسواخيز پاسخ داده و با حمله به اين دروغگويان اباطيل و اتهامات سخيف و مخالف با واقع ايشان را رد كرده است. ١١
بدين ترتيب در واقع خاورشناسان تندرو پاسخ خود را از دهان مستشرقان منصف شنيدند.
واقعيت آن است كه بسيارى از راههايى كه برخى از مستشرقان پوييدهاند، فاقد ويژگى يك تحقيق علمى است. و به همين خاطر از سوى ديگر مستشرقان مردود شناخته شدهاند. چرا كه اين تحقيقات متكى به هيچ دليل دينى يا تاريخى يا واقعيت اجتماعى شناخته شدهاى نبود و تنها بر هواهاى نفسانى و گرايش به عواطف و احساسات اتكا داشت كه از اين بابت بايد واقعاً اظهار تأسف كرد.
٢. انگيزههاى استعمارى
گاه انگيزههاى استعمارى در كشورهاى عربى و اسلامى مستشرقان را بر آن مىداشت كه زبان شرق را فراگيرند و در يكى از فنون مربوط به شرق تخصص حاصل كنند. وجود همين انگيزه گاه سبب مىشدكه در نزد مستشرق احساسى خاص نسبت به مسايل شرق ايجاد شود، اما اين احساس به گونهاى نبود كه بر سرشت استعمارگرى آنان غالب آيد، بلكه اين احساس تابع طرحهاى از پيش ترسيم شده استعمار مىشد. مثلًا در اين راستا كوشش مستشرقان آن بود كه مسلمانان را در اعتقادات خود دچار ترديد و دودلى كنند و يا آرمانهاى آنان را سبك بشمارند و پيشوايان ايشان را مورد انتقاد و نكوهش قرار دهند و از اهميت ميراث آنان بكاهند.
گاه سرشت كار اين نكته را برمستشرق ديكته نمىكرد اما هدف اول و آخر استعمار از تلاش و كار مستشرق در اينجا و آنجا همين بود.
از اين رو گاه شيوه استعمارى، با برنامههايى كه براى كار مستشرق تدارك مىديد، همچون ايجاد تفرقه در ميان مسلمانان و برجسته كردن وجوه اختلاف و يا تعدد مذاهب كار استشراق را به رسوايى مىكشانيده ملحوظ كردن اين اهداف خاورشناس را به بزرگ كردن اين گرايشها و درگيرىها سوق مىداد و آنگاه بود كه او مىتوانست از ميان اين شكافها زهر خود را در ميان مردم بپراكند و چنين وانمود كند كه اسلام دين تفرقه و دشمنى و شكاف است. در اين گونه موارد خاورشناس اغلب امورى را كه در دين نبود به اصطلاح به صورت «من درآوردى» به دين مىافزود و مسايلى را كه اتفاق نيفتاده بود، واقع شده مىپنداشت و آنها به مناقشه مىپرداخت. اين موارد به ويژه در امورى كه به دين، ميراث، تاريخ كشورها يا به تصوير كشيدن جامعه و يا پژوهشهاى روانشناختى ملتهاى استعمار شده مربوط مىشد، رواج بيشترى مىيافت.
به عنوان نمونه «كريستين اسنوك هورگرونيه» (١٨٥٧