ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٨
نامهاى از يك موعودى
به نام خداوند بزرگ و مهربان
سلام بر موعوديان عزيز!
اين جانب، غلام آقا امام زمان (عج)، ... مربى قرآن دارالقرآن المهدى (عج) و سازمان تبليغات اسلامى شهرستان تالش هستم.
نشريه موعود را از طريق كتابخانه شهرمان تهيه مىكنم و با تمام وجودم، همه كلمات آنرا با جان و دل مىخوانم. مطالب آنرا از بس تكرار مىكنم كه شايد باورتان نشود امّا همه آن را از بَر مىشوم.
شيعه راه علىام و عاشق آقا؛ راستش هروقت نام مبارك ايشان را مىشنوم، غوغايى در دلم ايجاد مىشود كه به زبان نمىشود آورد. نام مهدى موعود، با خود اشك چشمانم را به همراه دارد. درست است كه شهرمان از شما موعوديان دور است امّا باور كنيد لحظه لحظه افكارم در انتظار چاپ شماره جديد موعود است.
مسابقه عيد ولايت نيز بهانهاى شد براى نامه نوشتن من و خدا را به خاطر اين فرصت شاكرم. دير زمانى بود كه عاشق و دلباخته بىحد و اندازه جمكران بودم تا اينكه خدا خواست و من لياقت زيارت اين مسجد را پيدا كردم. نمىدانيد آن روز كه من به اتفاق يكى از دوستانم با مادر و خواهر بزرگترش به سمت جمكران در حركت بوديم من چه حالى داشتم، غم غربت و دورى از خانوادهام و آرزوى بودن يكى از آنها در آن لحظه در كنارم از يك طرف و شادى زيارت آقا در صحن مقدّس جمكران از طرف ديگر، در من احساسى بهوجود آورده بود كه فقط اشكهايم مىتوانستند شهادت دهند كه در من چه مىگذشت.
آن لحظه كه گنبد فيروزهايش را ديدم، تمام عقدههاى چندين سالهام شكست. باور كنيد ندانستم قدمهايم را چگونه برداشتم تا به دروازه مسجد رسيدم.
«آقاجان! به زيارتت آمدهام، با دلى پُر؛ آقاجان مهدى موعود! به تو محتاجم امّا نه مثل كسانى كه خواهشهاى نفسانىشان را گريه مىكنند و بخشش گناه را فرياد».
با خود، اين حرفها را زمزمه مىكردم و به مسجد نزديكتر مىشدم. اما هرچه نياز داشتم، همه فراموشم شد. من بودم و يك دنيا دلواپسى كه نكند روزى آقا بيايد و مرا در خيل سپاهيان خودش جاى ندهد. امّا موعوديان مهربان، مىدانستم و حس مىكردم كه آقا هرلحظه در كنارم است. هنگام خواندن نماز زيارت آقا، بارها و بارها، بزرگوارى آقا به چشمم مىآمد با هر انداختن دانه تسبيح، يك لغزش از لغزشهاى زندگىام را توبه مىكردم و بعداز آن براى فرج آقا دعا مىكردم.
آرى من بودم و يك دنيا حرف، چاه جمكران مرا ياد تنهايىهاى على مىانداخت، دوست داشتم من هم در تنهايىهاى آقا شريك باشم، عريضه خود را با روباند سبزم مزين كرده و به چاه جمكران انداختم وقتى به اطرافم نگاه كردم ديدم شب شده و مادر دوستم به من اشاره كرد كه دير شده، بايد برويم. امّا خيلىها آنجا، در حياط جمكران نشسته بودند. خانوادگى، زوجهاى جوان، من هم دوست داشتم حالا كه يك بار خدا قسمت من كرده لااقل شب را تا صبح مثل بقيه در حياط بنشينم و دعاى فرج بخوانم.
اما چه كنم كه من مجبور بودم كه با دوستم و مادرش و خواهرش به خانهشان برگرديم. ما رفتيم، اما دلم آنجا ماند. تا صبح در خانه دوستم، دور از نظر آنان گريستم.
از خدا خواستم كه به حق آقا، سال ديگر مرا با پدر يا مادرم يا كسى كه حرف مرا قبول كند، به زيارت آقا بطلبد.