ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٤ - ميوه رسيده باغ خدا
فرمانها و احكام او در ميان بشر، روشن شده و انسانها از جهل و گمراهى به صراط مستقيم علم و معرفت و سعادت راهنمايى شوند .... و تو سخن راندى كه او (ص) از زحمات و رنجهاى دنيا خلاص شد و در درياى رحمت الهى غرق گرديد و با فرشتگان مقرّب، مجاور و مأنوس شد ... پس خطاب به مهاجران گفتى:
- شما بندگان خدا هستيد .... شما بايد در مقام حفظ ودايع و حقايق الهى و آئين اسلام نهايت كوشش و امانت دارى را داشته باشيد. متوجّه باشيد كه پيامبر خدا، امانت بسيار با عظمت و ارجمندى يعنى ... قرآن را در ميان شما به يادگار گذاشت ... كه اگر به دستورات آن عمل كنيد به آخرين درجه سعادت و تكامل مىرسيد ... آنگونه تكاملى كه مورد حسرت ديگران قرار مىگيريد ....
و آنگاه نكاتى را از قرآن براى آنان خواندى و آنها گوش مىدادند و تو تنها در معرض ديد زنان بودى و ميان تو و مردان پردهاى در مسجد زده شده بود. پس از آن رو به پدر ادامه دادى:
- اى مردم! بدانيد من فاطمه هستم و پدرم محمّد (ص)، ... و از من هرگز كلام بيجا و عمل بىربط، سر نمىزند ... و شما قبلًا يك طعمه بيش نبوديد در زير چنگال ديگران، هيچوقت، قدرت و اختيار نداشتيد. زير سلطه دشمن، آبهاى آلوده و غذاهاى پست مىخورديد. زبون و خوار بوديد. و خداوند بهوسيله پيامبرش شما را از اين پستىها نجات داد ... و پس از آن افراد عنود و كينهتوز عرب ساكت ننشسته و آتش جنگها با مسلمين را شعلهور ساختند ولى در هر بار خداوند آن شعله را خاموش ساخت و پيامبر (ص)، برادر خود على بنابىطالب (ع) را براى مقابله با دشمن مىفرستاد و على (ع) مىرفت و مأموريت خود را انجام مىداد ... او بال و پر دشمن را زير پاى خودش گذاشت.
و تو همچنان از رشادت و قدرت و شجاعت پدر، سخن مىراندى و آنچه در مسجد براى همه گفته بودى، اينجا بازگو مىكنى. و من برخود مىبالم برچنين پدرى و چنين مادرى. و تو آنگاه شنيدم كه از بىوفايى مردم برخود آنها انتقاد مىكنى ....
- شيطان شما را گول خورده و مغرور يافت. در مسير او افتاديد و با مختصر اشاره او تند وعصبانى شديد. خود را گم كرديد. مهار شترى را كه از شما نبود، گرفتيد و از چشمه آبى كه شما را در آن حقى نبود، نوشيديد. آنقدر صبر نكرديد كه بحران و جوش اين مصيبت پايين آيد و خروش آن آرام بگيرد. و ما در مقابل تيزى كارهاى شما صبر و تحمّل مىكنيم و در برابر شماتتها و طعنههاى شما بردبارى مىنمائيم.
و اينجا شروع كردى به استدلال در باره فدك. قطعه زمينى كه آنرا به ناحق و به بهانه اينكه تو چون دختر پيامبر (ص) هستى، نبايد از پدرت ارث ببرى. ضبط كرده بودند ... و تو گفتى:
- اى پسر ابوقحافه! آيا در قرآن مجيد است كه تو از پدرت ارث مىبرى ولى من به عقيده تو، نبايد از پدرم ارث ببرم. آيا عمداً كتاب خدا را ترك كرده و احكام آسمانى را پشت سرانداختى ... «وَوَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ»[١] ... «فَهَبْلِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي»[٢] .... «وَأُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ»[٣] ... «يُوصِيكُمُاللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ»[٤] ...
و تو همچنان آياتى درباره ارث مىخواندى و مردم گوش مىكردند. پس رو كردى به گروه انصار و گفتى:
- اين چه ضعف و سستى است كه درباره من مرتكب مىشويد كه به دادخواهى من جواب نمىدهيد ... آگاه باشيد. گفتنىها را گفتم. با آنكه يقين دارم كه ذلت و خوارى، شما را فراگرفته و سودى ندارد. ولى چه كنم كه اندوه دل طغيان كرد و خشم بالا گرفت. سينهام تنگ شد. و آنچه را در دل داشتم. جهت اتمام حجت براى شما بيان كردم ....
و تو همچنان جمعيت حاضر در مسجد را پند و اندرز مىدادى ... و چقدر خسته شدى و اينك كه در بستر بيمارى افتادى، اندكى استراحت كن. شايد، بدن رنجور و خستهات قدرى سبك شود. و شنيدم كه گفتى، آنروز در مسجد، بعداز آن خطابه غرّا، دل مردم نرم شد. آنقدر كه نزديك بود كينه و عداوتى كه در دل داشتند، زايل شود. و تو به آنها گفتى:
- با ما دوستى كنيد كه ما ميوههاى رسيده باغ خداوند بزرگ هستيم ... ما داراى فيض و كرامت از خزائن غيب خدا هستيم ... از روى انصاف به ما بنگريد و از جور اين دو نفر، به داد ما برسيد كه حرمت رسول خدا (ص) را تباه كرده و حق او را رعايت نكردند.
وقتى سخنانت به اينجا رسيد، سكوت كردى و چيزى نگفتى. شايد مىخواستى بغض خويش را فرو بخورى تا بتوانى، بقيه ماجرا را بيان كنى. پدر از تو آنچه در ادامه گذشته بود را پرسيد و تو در ادامه گفتى كه ابوبكر در مقام پاسخ به تو بر بلنداى منبر رفته و خطبهاى ايراد كرده و گفته ...
- پدرت رسول خدا (ص) به مؤمنان مهربان و بزرگوار بود. نسبت به كافران، سخت و خشن .... رسول خدا از نظر نسب پدر تو بود ... شما را جز افراد سعادتمند دوست ندارند و هيچكس جز تيره بخت با شما دشمنى نكند. و تو ... در گفتار خود راستگو و در عقل و معرفت، سرآمد ديگران مىباشى و من از رسول خدا (ص)، شنيدم كه فرمود: «پيامبران طلا و نقره و زمين و مالى از خود به ارث نمىگذارند.» و من آنچه را كه تو (فدك) مطالبه