ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٥ - مهم اين است كه ما آماده باشيم
كنيم. اگر رسمى هم باشد، جمعيت اسلامى مزاحم مىشود، و اجازه نمىدهند (كه در قالب رسمى شيعى فعاليت كنيم). ولى خوب بينِ ما و ديگران فرق هست. خيلىها اين فرق را مىفهمند، و مىدانند هدف ما چيست ولى دليل كتبى و رسمى ندارند كه سازمان ما شيعه است. هيچ كس اين كار را نمىتواند رسماً در آنجا انجام دهد، حتى ايرانىها.
\* اگر خود شما بخواهيد در مورد حضرت مهدى (ع) صحبت بكنيد چه مىگوييد؟ شما نسبت به امام مهدى چطور فكر مىكنيد؟
\* مثل شما، فرق ندارد. چون من زياد در مورد امام مهدى، كتاب مطالعه كردهام.
\* تا به حال لطف و عنايت و بركت خاصى از طرف حضرت مهدى را شخصاً مشاهده كردهايد؟
\* ببينيد، ما آنجا شيعه حسينى داريم. چند گروه شيعه آنجا هستيم. تقريباً ٧٠ تا ١٠٠ نفر هستيم. مرتباً در حسينيه برنامه داريم. چه ماهِ محرم و چه مناسبتهاى ديگر. هر پنجشنبه دعاى كميل داريم. من يك خواب در مورد امام مهدى (ع) ديدم، كه خيلى جالب است.
\* آيا ممكن است آن را براى ما نقل كنيد؟
\* من يك خواب ديدم، شايد، دو، سه سال پيش. نمىدانم. من به يك جايى مثل كاخ آمده بودم كه، خيلى بزرگ بود، بزرگِ بزرگ. اصلًا نمىدانستم از كجا شروع مىشود. نه كاخى كه شاه دارد. يك خانه خيلى بزرگ. كسى، با الهام، با زبان روحى، به من گفت: اين كاخِ امام مهدى است. من به فكر افتادم و پرسيدم، آيا مىتوانم وارد شوم؟ تا آن را ببينم كه چيست؟ همين كه اين فكر به ذهنم رسيد در باز شد و وارد شدم. داخل آن كاخ، يك گروهِ مردها بودند. پوستشان يك كم مشكى بود يعنى بين مشكى و سفيد، سبزه بودند. آن گروه گفتند: اول بايد اينجا يك غذا بخوريد، مثل امتحان بود. من رفتم. قابلمه غذاى خيلى بزرگى بود. خيلى بويش مىآمد. به من دادند و تنها نبودم، ديگران هم بودند. به هركس دادند، قبول نكرد. من آن ظرف را گرفتم و امتحان كردم. براى من جالب بود. يك مزه عجيبى داشت. خوشم آمد. وقتى اين را خوردم، پرسيدم: الان من مىخواهم امام مهدى را ببينم، براى ديدن ايشان آمدهام اينجا. آن گروه با من بودند. مردهاى ديگر، و زنان گفتند: فقط شما مىتوانيد، يعنى فقط شما اجازه داريد. و من رفتم تا مقابل آن در. خيلى درِ شيكى بود. جلوى آن در، يك موكت، به شكل پا پهن شده بود. وقتى كه قدم گذاشتم، در باز شد. رفتم داخل، يك ميز مثل مبل، گذاشته بود براى نشستن. اصلًا مثل اين دنيا نبود. يك چيز ديگر، يك ميز از شيشه بود. من اين طرف نشستم و آن آقا طرف ديگر كه من فكر كردم ايشان امام مهدى مىباشند. من سرشان را نديدم. ديدم ايشان يك پيراهن سفيد بلندى داشتند. ولى صورتشان را بهصورت واضح نديدم مثل اينكه روى شيشه، مِه باشد. ولى احساس مىكردم كه حضرت مهدى هستند. من سلام كردم و گفتم: من آمدهام، مثل اينكه مريضم و مىخواهم شما مرا شفا بدهيد و ايشان اين را قبول كرده و گفتند: هويت شما چيست؟ شما كى هستيد؟ بگو. اگر مسلمان هستى، يك چيزى بگو. من شروع به خواندن سوره اخلاص از قرآن كردم و ايشان همه چيز را مىدانستند. من هر آنچه را مىخواستم بگويم، ايشان مىگفتند: من مىدانم چه مىخواهيد بگوييد. من همان لحظه در يك حالتِ فنا افتادم. يك حالتى كه اصلًا نمىتوانيد با حالتِ اين دنيا مقايسه كنيد. و در آن حال من گفتم: الله، الله، عزيز، كالشمس ... مثل اينكه بىهوش شدم، ولى بىهوش نبودم. وقتى كه چشم باز كردم، خودم را در ميان حلقهاى از همان مردهايى كه داراى محاسن كوتاه بودند، يافتم. آنها حلقه زده بودند. همان لحظه ديدم، آنها رفتند. و من بيدار شدم. من هنوز هم معناى آن خواب را از كسى نپرسيدهام.
\* آيا مسيحيان آنجا در مورد آخرالزمان نيز فعاليت خاصى انجام مىدهند؟
\* مسيحيان، يك عقيدهاى در مورد آخرالزمان دارند. شما با آن جمله حضرت مسيح آشنا هستيد. آنها به آن جمله اهميت مىدهند و تبليغ هم مىكنند. مخصوصاً يك رشته مسيحى كه ما به آن مىگوييم «يا هو نسرداتسى» يعنى «گروه پيروانِ يا هو»، آنجا داريم و آنها خيلى به آن اهميت مىدهند. يك مجله جذاب و قشنگ دارند و كتاب نيز چاپ مىكنند.
\* چند نفر در هر سال در اين كانون درس مىخوانند؟
\* نمىدانم، يك گروه هستند، يك سازمان تبليغات دارند. دانشجو نيستند. خيلى كار مىكنند، خيلى زحمت مىكشند. من هميشه مثال آنها را به مسلمانان مىگويم، ببينيد چقدر زحمت مىكشند. مثلًا روشنفكرها خيلى در اين كار فعّال هستند. هر كدام از اعضايشان بايد يك يا دو ساعت از وقت آزاد خود را بعداز اينكه از سركار به خانه مىآيند، به اين سازمان بدهند. يعنى، يك كسى پول مىدهد، و ديگرى برحسب توانايى خودش وقت خودش و سواد خودش را به اين سازمان مىدهد. گروهى به شهر مىروند و مىگويند بايد ١٠ تا خانه برويد و مجله را پخش بكنيد. او بدون پول، مجله پخش مىكند. مىگويند بايد