ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٢ - ميوه رسيده باغ خدا
ميوه رسيده باغ خدا
شيدا سادات آرامى
- از راه مىرسى، خسته و پريشان، به در خانه كه مىرسى، مىايستى، خشمت را فرومىخورى و وارد مىشوى و در نيمهباز خانه را پشت سرت مىبندى. از دالان مىگذرى و مىرسى به اين اتاق كه آفتاب تا وسط آن پهن شده و با نگاه بارانىات، اتاق را چرخ مىزنى و روبرو، پسر ابوطالب را مىبينى كه نگران، انتظارت را مىكشيده. همينكه چشم در چشم يكديگر مىدوزيد، اشك امانت را مىبُرد. چادرت را بهدست مىگيرى و آرام روبندت را برمىدارى. صورتت خيس اشك است يا عرق نمىدانم. آيا اين خورشيد مدينه است كه گرمايش تو را بىطاقت كرده يا ساكنان مدينهاند كه وجودت را دستخوش اينهمه اشك و خشم و اندوه كردهاند .... مىنشينى. پدر- پسر ابوطالب- امّا هنوز ايستاده است و من حيا مىكنم كه با اين همه افروختگى چهره انتظار بوسيدن و نوازش داشته باشم، ولى تو مرا طلب مىكنى، بوسهاى نثارم مىكنى و من در آغوشت آرام مىگيرم و دستان مردانه پدر، روى شانهات مىنشيند و زبانش به پرسش باز.
- چه خبر؟ چه شد؟ چقدر دير آمدى؟ در مسجد چه خبر بود؟ خطبه خواندى؟ آنها چه گفتند؟ و تو كه هنوز