ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٠ - بانگ سكوت
شعر و ادب
بانگ سكوت
|
اى داستان زلف تو از شب درازتر |
وز آفتاب، مهر رخت دلنوازتر |
|
|
حسرت نشين برق نگاهت، دو عالماند |
تو، از جهان و هرچه در آن، بىنيازتر |
|
|
آن كس كه بوسه زد به زمين، پيش پاى تو، |
گرديده ز آسمان به يقين، سرفرازتر |
|
|
پروانهوار، ز آتش غم شعلهور شدى |
در بزم عشق، كيست ز تو پاكبازتر؟ |
|
|
«يك قصه بيش نيست غم عشق وين عجب |
كز هر زبان كه مىشنوم»، جانگدازتر |
|
|
آن شب كه چرخ، حرمت آل عبا شكست، |
پشت زمين و پايه عرش خدا شكست |
|
|
وقتى خداى، چرخ بلنداختر آفريد، |
آن را به نام نامى پيغمبر آفريد |
|
|
اركان آسمان و زمين متصل نبود |
تا حق به نور حكمت خود حيدر آفريد |
|
|
اين دو، دليل خلقت افلاك و كردگار |
اين هر دو را به ميمنت كوثر آفريد |
|
|
تا جلوه كرد لطف خداوند در وجود، |
آفاق را ز پرتو اين گوهر آفريد |
|
|
گويا دمى كه نقش جهان را رقم زدند، |
دلهاى عاشقان، همه غمپرور آفريد |
|
|
آتش چگونه تاخت برآن خانهاى كه بود، |
حصن امان عالم و سرچشمه وجود؟ |
|
|
بانگ سكوت در دل شب بىصدا شكست |
وز آن دل تمامى آيينهها شكست |
|
|
تا رد پاى كينه بر آن كوچهها شكفت، |
گلهاى بوستان فدك زير پا شكست |
|
|
افروختند آتش تزوير و در ميان |
بغض غدير، از عطش كربلا شكست |
|
|
بر زخم بىكسى، در و ديوار مىگريست |
وقتى كه سرو قامت خيرالنسا شكست |
|
|
افسوس بسته در غل و زنجير صبر بود |
ورنه حريم فاتح خيبر كجا شكست؟ |
|
|
روزى كه نيلگون، رخ زيباى ماه شد، |
چشمان كودكان على، پر ز آه شد |
|
|
اندوه، ميهمان دل و جان زينب است |
اشك يتيمى آيت چشمان زينب است |
|
|
حزن غريبى- آه!- برايش چه زود بود |
اين ابتداى غصه پنهان زينب است |
|
|
زين پس مدار حادثه، آستان اوست |
ز امروز صبر، دست به دامان زينب است |
|
|
از چيست، رنج جمله جهان را به دوش برد |
وقتى جهان تمام به فرمان زينب است؟ |
|
|
آرى چراغ كرب و بلا تابناك ماند |
زيرا كه روشن از رخ رخشان زينب است |
|
|
حجب و حياى فاطمه در اوست منجلى |
ميراثدار صبر و شكيبايى على |
|
|
در قلب چاه ريخت چو درياى آه را، |
افروخت از مصيبت خود جان چاه را |
|
|
ناليد با ترنم غمناك ماهتاب |
سيراب كرد ز اشك روان سجدهگاه را |
|
|
آخر چرا به گوشه عزلت نشسته است؟ |
آن كاو ز مهر اوست درخشش، پگاه را |
|
|
كاش از شراره آه جگرسوز، مىگداخت |
ياران سستِ تيرهدلِ نيمه راه را |
|
|
برگوش نخلهاى حزين باد مىسرود: |
در خاك چون نهفت على، جسم ماه را؟ |
|
|
عالم تمام از غم حيدر در اضطرار |
او چشم بر اشارت حق، غرق انتظار |
|
|
خورشيد من بتاب كه شب دير مانده است |
بر پاى صبح، تاول زنجير مانده است |
|
|
در انعكاس زخمه جانسوز تيرگى، |
مهتاب نيز بىتو زمينگير مانده است |
|
|
فريادهاى شكوه، به جايى نبرد راه |
تنها مجال ناله شبگير مانده است |
|
|
ترديدها هرآينه تكثير مىشوند |
اين درد را پس از تو، چه تدبير مانده است؟ |
|
|
وقتى هنوز بر سر تزوير ماندهايم |
عذرى براى اين همه تقصير مانده است؟ |
|
|
ما را اگرچه مهر تو در دل تمام نيست |
بى آرزوى روى تو جان را دوام نيست ... |