ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٢ - نمونه ها
شاگردانشان، نمونههايى بسيار زيبا و بالنده از عزت نفس در برابر طاغوتها و ديكتاتورهاى عصرشان وجود دارد كه به زندگى آنان، درخشندگى والايى بخشيده است. كه بعضى از آنها را مىآوريم:
نمونه اول: گروهى از انصار (مسلمانان مدينه) به پيامبر (ص) عرض كردند: اى رسول خدا! براى حاجتى نزد شما آمدهايم.
پيامبر: «چه حاجتى داريد؟»
گروه انصار: حاجت ما بسيار بزرگ است.
پيامبر: «بگوييد، بدانم چيست؟»
گروه انصار: حاجت ما اين است كه در پيشگاه پروردگارت، بهشت را براى ما ضمانت كنى.
پيامبر (ص) سرش را به زير افكند، سپس عصايش را چند بار به زمين زد و سرش را بلند كرد و فرمود: «با يك شرط، چنين ضمانتى را براى شما مىكنم:
أن لاتسألوا أحداً شيئاً؛
از هيچكس (جز خدا) چيزى را تقاضا نكنيد».
آنان تعهّد دادند در زندگى از احدى تقاضا نكنند، تا آنجا كه اگر يكى از آنان در سفر بود، و سواره حركت مىكرد، و تازيانهاش به زمين مىافتاد، خوش نداشت به كسى بگويد: تازيانه را به من بده، بلكه خودش پياده مىشد و تازيانهاش را برمىداشت، يا اگر يكى از آنان در كنار سفره دستش به آب نمىرسيد، به كسى نمىگفت: آب را به من بده، بلكه خودش برمىخاست و ظرف آب را برمىداشت.[١]
نمونه دوم: مفضّل بن قيس از ياران امام صادق (ع) بود. او روزى نزد امام صادق (ع) رفت و به بيان گرفتارىها و رنجهاى زندگى خود پرداخت. امام صادق (ع) به كنيز خود دستور داد كيسهاى كه محتوى چهارصد درهم بود، به او بدهد، آنگاه به او فرمود: «با اين پول زندگيت را بهبود بخش».
مفضّل عرض كرد: منظور من از بيان شرح حال خود، اين بود كه در حقّ من دعا بكنيد.
امام صادق (ع) فرمود: «بسيار خوب، دعا هم مىكنم» و در پايان به مفضّل فرمود:
إيّاك أن تخبر النّاس بكلّ حالك فتهوّن عليهم؛[٢]
از بازگو كردن همه شرح حال خود براى مردم، پرهيز كن؛ تا خوار نشوى.
نمونه سوم: هارون به وزير خود، يحيى بن خالد برمكى دستور داد، موسى بن جعفر (ع) را از غل و زنجير آزاد كند و سلامش را به او برساند و بگويد: پسر عمويت (هارون) مىگويد: من سوگند ياد كرده بودم كه تو را آزاد نسازم، تا اقرار كنى كه با من رفتار بدى كردهاى و از من درخواست عفو نمايى. اقرار تو ننگى برايت ندارد درخواست عفو تو از من، موجب نقص و عيب تو نخواهد بود. اين پيام رسان من (يحيى بن خالد) مورد اطمينان من و وزيرم مىباشد، از او درخواست عفو كن؛ به مقدارى كه مرا از مسئوليت سوگند برهاند. آنگاه به سلامت! هركجا خواهى برو.
يحيى پيام هارون را به آن حضرت رساند. امام كاظم (ع) به يحيى فرمود: «ابا على! مرگ من فرا رسيده است و بيش از يك هفته، در اين دنيا نخواهم ماند .... از جانب من به هارون بگو: روز جمعه فرستاده من نزد تو مىآيد و آنچه را (در مورد وفات من) ديده، به تو خبر مىدهد، و تو به زودى در فرداى قيامت در پيشگاه عدل الهى زانو بر زمين مىزنى و در آنجا روشن مىشود كه ستمگر كيست؟»[٣]
به اين ترتيب، آن بزرگ مرد الهى در سختترين شرايط، با كمال صلابت در برابر هارون ايستاد و تقاضاى عفو نكرد و مرگ با عزّت را بر زندگى ذلّت بار ترجيح داد.
نمونه چهارم: بختيشوع كه از پزشكان ماهر بود، براى درمان يكى از خلفا كه دل درد شديدى داشت، به بالين او آمد. پس از معاينه، معجونى از دارو درست كرد و به خليفه داد و او خورد ولى خوب نشد. بختيشوع به خليفه گفت: آنچه مربوط به علم پزشكى بود، همين بود كه انجام دادم. بنابراين، درد تو با برنامه طبّى، درمان نمىيابد؛ مگر شخصى كه دعايش به استجابت مىرسد و در پيشگاه خدا مقامى دارد، براى تو دعا كند. خليفه به يكى از دربانان گفت: موسى بن جعفر (ع) را به اينجا بياور. او رفت و امام كاظم (ع) را آورد. مأمور در مسير راه، راز و نياز و دعاى امام كاظم (ع) را مىشنيد. امام كاظم (ع) به دربار نرسيده بود كه خليفه شفا يافت. خليفه به امام عرض كرد: به حق جدّت، محمّد مصطفى (ع)! بگو: براى من چگونه دعا كردى؟
امام كاظم (ع) فرمود، گفتم:
اللّهم كما أريته ذلّ معصيته، فأره عزّ طاعتى؛[٤]
خدايا! همانگونه كه نتيجه ذلّت بار گناه او را به خودش نشان دادى، نتيجه عزّت بخش اطاعت مرا نيز به او نشان بده.
امام كاظم (ع) با اين دعاى خويش، به خليفه فهماند كه نتيجه گناه، ذلت است و نتيجه عبادت، عزت.
نمونه پنجم: امام كاظم (ع) در زندان بسيار خوفناك سندى بن شاهك بود. هارون توسّط ربيع (وزير دربار) براى آن حضرت پيام داد: من ربيع را مأمور كردهام تا هرگونه غذا خواستى براى تو آماده سازد. آنچه ميل دارى بدون مضايقه از او بخواه ....
ربيع به زندان رفت، ديد امام مشغول نماز است. صبر كرد تا نماز امام تمام شود. همين كه نماز امام تمام مىشد، بىدرنگ برمىخاست و به نماز ديگر مشغول مىشد. سرانجام ربيع در آخرين جمله يكى از نمازهاى امام، پيش آمد و پيام هارون را به امام كاظم (ع) ابلاغ نمود.
امام كاظم (ع) بىآنكه به ربيع توجّه كند، فرمود:
لا حاضر مالى فينفعنى، و لم أخلق سئولًا؛[٥]
اموالم نزد من حاضر نيست تا مرا بهرهمند سازد و خداوند مرا تقاضا كننده از خلق نيافريده است.
سپس بىدرنگ برخاست و به نماز ايستاد.
ربيع نزد هارون بازگشت و ديدهها و شنيدههاى خود را به هارون گزارش داد. هارون به ربيع گفت: نظرت درباره موسى بن جعفر (ع) چيست؟ ربيع پاسخ داد: اگر خطى در زمين كشيده شود و موسى بن جعفر (ع) داخل آن گردد و سپس بگويد: از آن خارج نمىشوم، هرگز از آن خارج نخواهد شد!
هارون گفت: راست مىگويى.