ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١١ - به دنبال دست هاى تو مى گردم
به دنبال دستهاى تو مى گردم
سهيلا صلاحى اصفهانى
من به دنبال دستهاى تو مىگردم كه نمىدانم در كجاى تاريخ گمشان كردهام. چه مىگويم! اصلًا تاريخ خود ماجراى گم كردن دستهاى توست.
\* مردى مىگفت در انبوه سوداگران دين و دنيا، تازه واردى آمده- از گونهاى ديگر- كه خدا را با هيچ چيز تعويض نمىكند حتى خورشيد و ماه؛ و من به دنبال دستهاى تو مىگردم تا دانههاى اشك را از گونههايش بزدايد.
\* ديروز در پس كوچهاى تنگ مردى را ديدم كه از گرسنگى مرد، مسكينى چشم به راه لقمهاى نان بود، يتيمى در حسرت دانهاى خرما؛ و من به دنبال دستهاى تو مىگردم تا بركت را مهربانانه تقديمشان كند.
\* در هياهوى افزونخواهى رنگ رنگ دنيا، آنجا كه مدعيان دروغين آخرت سست شدند و از پاى افتادند؛ من به دنبال دستهاى تو مىگردم تا خردترين متاع ناچيز اين جهانى را نيز تنها به بهاى لبخندى و رضايتى، پس زند.
\* در شور و شادى جشن و پايكوبى، واماندهاى به التماس، نگاهش بر پيراهن تو خيره مانده؛ و من به دنبال دستهاى تو مىگردم تا جامه كهنه خود را طلب كند.
\* در غريبستان ولايت، آنجا كه خشم و سكوت دست در دست هم دادهاند، كسى سر در چاه برده و تنهايىاش را زار مىگريد؛ و من به دنبال دستهاى تو مىگردم تا آرامِ شانههاى رنجديده او باشد.
\* در ازدحام طالبان بهشت كه از «خود» مىگويند و براى «خود» مىخواهند؛ من به دنبال دستهاى تو مىگردم تا براى «ديگرى» به دعا بلند شود.
\* در شلوغى و روزمرهگى كار و خستگى و خستگى كار؛ من به دنبال دستهاى تو مىگردم تا تكبير و تسبيح را شماره كند و نيرو و نشاطى دوباره به افسردگان خسته ببخشد.
\* در ماتم وحدت و مصيبت تفرقه كه پايانش هفتاد و دو ملت شدن جمعيت است؛ من به دنبال دستهاى تو مىگردم تا مشتى خاك برچشمان خود نهد و از مصائب بزرگ ياد كند.
\* در دفاع شكوهمندانه از حيثيت حق؛ من به دنبال دستهاى تو مىگردم تا اجازه ندهد هيچ مردى به اسارت نامردان روزگار گرفتار آيد.
\* در غوغاى شعارهاى فريبنده و وعدههاى بىعمل؛ من به دنبال دستهاى تو مىگردم تا پوستين وارونه دين را سلامت كند و از نو بر بالاى راستى بپوشاند.
\* در بازى تجاوزگرانه زورمندِ زردار و غفلت و سهلانگارى خاموشانِ بى دست و پا؛ من به دنبال دستهاى تو مىگردم تا سرمايه غصب شده خود را باز پس گيرد.
\* ...
من به دنبال دستهاى تو مىگردم كه نمىدانم در كجاى تاريخ گمشان كردهام. چه مىگويم! اصلًا تاريخ خود ماجراى گم كردن دستهاى توست.