ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٤ - درآمدى بر مسأله غيبت
خوشا به حال كسى كه قائم اهلبيت من را درك كند در حالى كه در دوران غيبت او پيش از قيامش به او اقتدا كرده باشد ...[١]
ائمه، عليه السلام، نيز در گفتار خود به مسأله غيبت امام مهدى، عليه السلام، و سختيها و نابسامانيها آن دوران اشاره كردهاند و از تكتك ايشان رواياتى به اين مضامين نقل شده است. «اصبغ بن نفباته» مىگويد:
به نزد اميرالمؤمنين على بن ابىطالب رفتم و او را در حالى يافتم كه متفكرانه با پاى خود بر روى زمين خط مىكشيد ...
فرمود: نه به خدا سوگند هرگز يك روز هم در آن و در دنيا رغبت نكردم ولى درباره نوزادى كه در پشت من است فكر مىكردم يازدهمين نفر از فرزندان من همان مهدى است كه زمين را از عدل پر مىكند همانطور كه از ظلم و جور پر شده باشد.
براى او غيبت و حيرتى است كه در آن گروهى گمراه شده و گروهى ديگر هدايت مىشوند.[٢]
و در روايتى كه احمد بن اسحاق قمى از امام حسن عسكرى، عليه السلام، نقل مىكند حضرت صراحتاً به غيبت فرزندش اشاره مىكند و مىفرمايد:
... به خدا قسم آن چنان غيبتى خواهد داشت كه در آن از هلاكت نجات نخواهد يافت مگر كسى كه خداى عزّوجلّ او را به اقرار بر امامت او ثابت قدم داشته باشد.[٣]
اساساً مسأله غيبت در گفتار معصومين، عليه السلام، به عنوان يك سنت الهى مطرح شده كه در ميان انبياى پيشين و اوصياى آنها معمول بوده است. بنا به روايات، صالح پيامبر در سن پيرى از ميان قومش غايب شد و غيبت او مدتى به طول انجاميد به طورى كه چون به ميان قومش بازگشت وى را نشناختند.[٤] موسى، عليه السلام، ٦ نيز مدتى غايب بود و در طى اين مدت بنىاسرائيل در حيرت و سرگردانى و رنج بسيار به سر مىبردند تا بار ديگر موسى به نزد آنها بازگشت.[٥] چنينغيبتهايى درباره حضرت يونس، يوسف و برخى ديگر از پيامبران ذكر شده است.[٦] بنابراين مسأله غيبت به مانند سنت جاريهاى تلقى شده است كه درباره امام مهدى، عليه السلام، در امت خاتمالانبياء نيز مصداق پيدا مىكند.
طرح مسأله غيبت از همان دهههاى اول تاريخ اسلام چنان شايع و معمول شده بود كه بسيارى از فرقههايى كه از تشيع منشعب مىشدند به گونهاى به مسأله غيبت معتقد مىگرديدند. «كيسانيه» اولين فرقهاى كه از شيعه جدا شدند قائل به امامت محمد حنفيه و معتقد بودند كه وى از ميان آنها غايب شده و در كوه رضوى مخفى گرديده و روزى ظهور خواهد كرد.[٧] «ابومسلميّه» همين عقيده را درباره ابومسلم داشتند.[٨] به طور كلى هر يك از فرقههاى شيعى كه در امامت يكى از ائمه، عليه السلام، توقف كردند و مسير خود را از تشيع اثنىعشرى جدا كردند به نوعى غيبت درباره امام خود متعقد شدند.
«اسماعيليان» اسماعيل پسر امام صادق، عليه السلام، را امام بعد از وى مىدانستند كه از ديدهها غايب شده بود.[٩] در اين ميان «واقفيه» بيش از همه كس بر مسأله غيبت تأكيد مىكردند. آنها كه از پذيرش امامت امام رضا، عليه السلام، امتناع كرده بود ناچار بودند تا براى توقف خود بر امامت امام كاظم، عليه السلام، توجيهى به دست دهند از اين رو مسأله غيبت امام، عليه السلام، را مطرح و سرسختانه از آن دفاع مىكردند،[١٠] حتى كتابهايى بوسيله سران اين فرقه در باب غيبت نوشته شد كه در آن به اثبات نظريه خود پرداختند.[١١]
اين امر حاكى از آن است كه مسأله غيبت امام مهدى، عليه السلام، كاملًا در بين مسلمانان و شيعيان شناخته شده و شايع بوده است. آن چه اين مطلب را تأييد و تأكيد مىكند تأليف و تصنيف كتابهايى در موضوع غيبت، پيش از آغاز غيبت صغرى و در زمان حضور ائمه، عليه السلام، است. چنانكه گفتيم واقفيان از پيشگامان تأليف اين كتابها بودند؛ ابراهيم بن صالح انماطى، على بن حسن طاطرى و ابن سماعه كه از