ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٤ - پهلوان شعبان سياه
كاروانسرادار مىگفت:
- از قم تا تهرون كه اومده، دو تا قاطر گردنكلفت، زير پاهاش تلف شدن. حاج رضاقلى اگه رستم دستان هم باشه، نمىتونه با شعبان طرف بشه.
در زورخانهها هم، همهجا تب و تاب آمدن پهلوان شعبان سياه و تقاضاى كشتى او بود. همه در مورد كسى كه بايد با شعبان كشتى بگيرد، صحبت مىكردند. درست بود كه پهلوان حاج رضاقلى، پهلوان پايتخت بود، امّا او پيرمرد فرتوتى بود كه هشتاد و پنج سال از عمرش مىگذشت و با اينكه هنوز ورزش مىكرد و قدرتمند بود، ولى كسى باور نداشت او بتواند با پهلوانى مثل شعبان كه بسيار ورزيده و نيرومند بود، سرشاخ شود.
بالأخره انتظارها به پايان رسيد و پهلوان شعبان سياه بعد از چند روز استراحت و رفع خستگى، آن شب به «زورخانه مروى» آمد تا به همه صحبتها خاتمه بدهد. پهلوانان و ورزشكاران شهر كه خبردار شده بودند شعبان براى ورزش و تعيين تكليف به زورخانه مروى آمده است، همه در آنجا جمع شده بودند. جمعيت از سر و كول هم بالا مىرفتند و مىخواستند اندام ورزيده شعبان را تماشا كنند. پهلوان حاج رضاقلى با مو و ريش سفيد و ابروان پرپشتش كه تا روى چشم مىريخت، با ابهّت تمام در بين دوستانش نشسته بود. قدّ بلندش كه حالا كمى خميده به نظر مىرسيد و سينههاى برجسته و بازوان درهم پيچيدهاش كه يادگار روزهاى جوانى و نامآورى بود، هنوز هم در جمع جوانها و پهلوانان، او را از ديگران، ممتاز و نمايان مىكرد.
پهلوان، پيشاپيش ورزشكاران وارد گود شد. شعبان هم در حالىكه تنكه ورزش پوشيده بود، وارد گود شد. به احترام پهلوان پير، حاج رضاقلى، همه ساكت و چشم به دهان او دوخته بودند. حاج رضاقلى بعد از احترام و تعارف به پهلوان، تخته شنا را در وسط گود گذاشت و ورزش به مياندارى او شروع شد. پهلوان پير بود؛ امّا چون جوانان، چالاك و ورزيده مىنمود. هشتاد و پنج بهار را پشت سرگذارده بود و همچنان شور و شوق پهلوانى را در سر مىپروراند و همچون جوانان، سبكبال و سرمست شنا مىرفت. شعبان زيرچشمى حريف دلاور خود را زيرنظر داشت و از اين همه چالاكى متعجّب بود. خيلىها بر پهلوان پير خرده مىگرفتند كه با هشتاد و پنج سال سن، هنوز غرور پهلوانى دارد و سرمست باده نام و نشان است. بعضىها مىگفتند حاضر نيست جايگاه خود را به ديگران بسپارد. آخر مگر بازوبند و نشان پهلوانى چه ارزشى دارد كه با ريش و گيسوان سفيد با پهلوانان نامآور و جوياى نام گلاويز شوى و سرآخر يا آنها را بشكنى و نااميد و سرافكنده و خوارشان كنى يا اينكه خود فروريزى و حرمت پيرى را پاس ندارى؟
براى گرفتن ميل، پهلوان حاج رضاقلى مياندارى را به شعبان واگذار كرد و گفت:
- هرچى كه باشه، پهلوان شعبان مهمان ماست و از راه دور بر ما وارد شده و احترام مهمان واجب است.
شعبان از مرشد رخصت گرفت و به وسط گود آمد. پيراهن گشادش را از تن بيرون آورد و به كنارى انداخت و ميلهاى سنگين را بر سر دست گرفت و شروع به ورزش كرد. تماشاچيان با ديدن بدن ورزيده و بىمانند او، مات و مبهوت مانده بودند. عضلات او به قدرى قوى و برجسته بود كه گويا پيكرتراشى كهنهكار، اندامش را از سنگ تراشيده است.
ورزش با شور و هيجان تماشاچيان پيش مىرفت و هرچه به پايان نزديك مىشد، بر شور و التهاب مردم افزوده مىشد.
هيچكس نمىتوانست پايان اين كشتى را پيشبينى كند. پيرمرد پهلوانى كه با هشتاد و پنج سال سن، هنوز هواى پهلوانى در سر دارد و حاضر نيست عنوانش را به كسى ديگر واگذار كند و پهلوان جوان و تنومندى كه جز كسب عنوان جهانپهلوانى به چيز ديگرى نمىانديشد.
بالأخره ورزش به پايان رسيد. پهلوان حاج رضاقلى، خاك كف گود را بوسيد و بر ديدگان گذاشت و با صداى بلند گفت:
- اوّل و آخر مردان عالم ختم به خير.
و جمعيت با صداى بلند آمين گفتند.
پهلوان پير، دعا مىكرد و ورزشكاران آمين مىگفتند. بعد از دعا، حاج رضاقلى خطاب به مرشد گفت:
- حاج مرشد! شما و بقيه حاضران مىدانيد كه پهلوان شعبان براى گرفتن كشتى با پهلوان پايتخت به شهر ما آمده و اين مردم هم براى تماشاى كشتى امشب در زورخانه جمع شدهاند؛ امّا قبل از تعيين تكليف، من با اين پهلوان جوان صحبتى دارم.
بعد رو به شعبان كرد و گفت:
- پهلوان! مىدانم كه از راه دور و دراز با مشقّات فراوان براى كسب مقام پهلوانى به اين شهر آمدهاى؛ امّا همه بزرگترها مىدانند كه مقام پهلوانى، تنها به پيكر تنومند و زورآورى و شكست دادن حريفان نيست. درست است كه من پير و فرتوت شدهام، امّا همچنان نيرومندم و حاضر نيستم كه بازوبند پهلوانى را به كسى بدهم كه شايسته اين مقام نباشد. پهلوان بايد جوانمرد باشد و خصلت پهلوانى را در خود پرورانده باشد.
كمى تأمّل كرد؛ سر به زير داشت و به شش گوشه گود نگاه مىكرد و در فكر بود. بعد رو به شعبان كرد و گفت:
- پهلوان! اگر الآن من به تو بگويم كه ديگر پيرم وحاضر به كشتى با تو نيستم و تو را هم شايسته مقام جهان پهلوانى نمىدانم و حاضر نيستم كه بازوبند پهلوانى را به تو واگذار كنم، چه مىگويى؟
شعبان درحالىكه سر به زير داشت و فكر مىكرد، گفت:
- پهلوان! درست است كه من سالهاى زياد براى پهلوانى زحمت كشيدهام و از راه دور با اميد و آرزو به اين شهر آمدهام و هدفم رسيدن به مقام پهلوانى پايتختى است، امّا پهلوان! من ناجوانمرد و خام نيستم. اگر شما مرا لايق ندانيد و نخواهيد با من كشتى بگيريد و مرا دست خالى هم برگردانيد، حاضر نيستم به بزرگتر از خود، ذرّهاى بىاحترامى كنم. حفظ پيران وظيفه هر پهلوانى است.
پهلوان رضاقلى سرى تكان داد و گفت:
- يعنى حاضرى بدون هيچ ادّعا و بدون اينكه بازوبند پهلوانى را بگيرى به شهرت برگردى؟
شعبان به چشمهاى حاج رضاقلى خيره شد و گفت: